وسط این همه بدو بدو
برای من زیاد پیش اومده که بدنم کم بیاره، یعنی دلم بخواد کلی کار دیگه رو انجام بدم اما دیگه نتونم، ذهنم همچنان فعال باشه اما بدنم دیگه نکشه و خسته شده باشه.
دیشب هم این جوری شدم وسط سریال دیدن با آقای خونه بودیم، تازه جای حساسش هم بود که دیدم نمی تونم سرم رو صاف نگه دارم رفتم دراز کشیدم روی گبه همون اتاق. روی گبه داز کشیدن خیلی حرف ئه یعنی باید خیلی بی حال باشم که این کار رو بکنم چون من معمولن حواسم هست که این کار رو نکنم چون اون وقت من می مونم و یه عالم پرز چسبیده به لباسم و جریانات بعدش.
اما دیشب دیگه نمی تونستم صاف بشینم همین طور سرم گذاشتم روی زمین و خوابیدم. یه خواب بی رویا از اونایی که آرزو دارم خانوم پامفری شربتش رو بهم می داد. اما مگه آقای خونه می ذاشت. هی می گفت پاشو برو رو تخت بخواب!
گفتم نه باید مرغ ها رو بشورم، غذاها رو بذارم یخچال، سبزی ها رو سرخ کنم، قرص بخورم بعد بخوابم.
آقای خونه رفت و اومد قرص هام رو آورد. گفت که غذاها رو گذاشته تو یخچال، برای شستن مرغ و سرخ کردن سبزی هم فردا رو ازم نگرفتن و من رو به زور بلند کرد و برد روی تخت گذاشت.
تنها چیزی که یادم میاد اینه که موقع خوابیدن بهش گفتم تو بابای خوبی میشی و خوابیدم.
این رو نوشتم چون می خوام یادم نره توی این روزهای شلوغ که من و آقای خونه اصلن باهم وقت نمی گذرونیم هنوز هم چیزهای قشنگی برامون پیش میاد حتی اگه تو اوج خستگی یکی دیگه باشه.