بابا و مامان رفتند پیش نیم وجبی اینا. نیم وجبی از اون روز همه مون رو به یه نفر فروخته.

به مامانش که دنیاش بوده و از صبح تا شب بهش می چسبید، محل نمی ده.

سر باباش تا نزدیکش می زنه داد می زنه که برو! وقتی باباش میگه حالا بذار یکم پیش شما باشم عصبانی می گه برو ورزش دیگه!

با دیدن من توی اوو جیغ می زنه ای پد رو قطعش کن! حتی وقتی هم انواع صداهای بع! هاپ! میو! ماع! رو در میارم حاضر نمیشه نگاهم کنه!

صبح امروز هم در اتاق رو روی مامانم بسته که از اتاق نتونه بیاد بیرون تا فقط خودش با بابابزرگش باشه!

صبح بابا خواست توی اوو باهام احوال پرسی کنه، اومد سرم داد زد که بابا بوزرگه منه! بعد هم به بابام گفت ای پد رو قطع کن بیا بخواب بهت غذا بدم و دست بابا رو گرفت و رفت!