وجدان درد یا بابا نوشت
روز دوازدهم ام عید بود.مامان و خواهرم اینا قرار بود برای ناهار بیان خونه ما و بعد ساعت 3 برن فرودگاه.برای ناهار جوجه کباب گرفته بودم.
شبش دیر خوابیدیم دوازده ظهر تازه بیدار شدم.بدو بدو آب گذاشتم برای برنج تا زود دمش کنم.آقای خونه هم قرار بود منقل رو آماده کنه و جوجه ها رو کباب کنه.ازش خواستم یکم دیرتر این کار رو بکنه تا برنج خوب دم بکشه و کباب ها زود سرد نشن.اما برای اولین بار آقای خونه تو یه کاری عجله کرد و جوجه ها روکباب کرد اونم در حالی که برنجم دم نکشیده بود.خیلی حرصم دراومده بود.خیلی زحمت کشیده بودم.نمی خواستم غذام بد بشه.اصولا یه جورایی کمال گرام.
خلاصه حسابی عصبانی بودم که مهمون هام رسیدند ومنم مجبور شدم برنجی که از نظر خودم نپخته بود رو بکشم. پست قبلی که خاطرتون هست گفتم تازگی ها زودی بغض می کنم؟خب این دفعه تا خواهرک پرسید چی شده و من براش گفتم و اون گفت طوری که نیست .از کوره در رفتم که اگه شوهر خودت این کار رو کرده بود و تو حرصت دراومده بود ومن این رو می گفتم عصبانی نمیشدی و اشکم در اومد.حالا این وسط بابا اومد و دید.بابا هم که دل نازک زودی اومد وسط گفت من عیدی بدم حالت خوب میشه و یه تراول 50 ای داد.منم وسط فین فین کردن هام گفتم با این حالم خوب نمیشه کمه!(رو ،رو دارید که!)
همه این ها رو گفتم که به این جا برسم.من و خواهرک کلی نق زدیم و از مشکلات مالیمون(واسه مسخره بازی!) گفتیم تا دل این ها نرم شه که نشد!
مامانم پرسید تو واسه چی پول می خوای گفتم واسه مانتو.گفت مگه چقدره؟گفتم سیصد تومن.مامان یک هو فیوز پروند که چه خبره و از این حرف ها.خواهرک گفت آیدا سالی یه مانتو می خره منم گفتم اندازه پول همه لباس هایی رو که شما تو سال می خرید نمیشه و خلاصه کلی حرف زدیم که آخرش به این ختم شد که مامان یواشکی بیاد تو آشپزخانه و به هم بگه یه خورده مواظب خرج کردنت باش(انقده زورم گرفت.آش نخورده و دهن سوخته.من هنوز زمستون که میشه پالتو 8 سال پیشم رو می پوشم و تو فامیل معروفم به خوب نگهداری از لباس هام و خرج نکردن بی خودی حالا ببین سر چی آبروم رفت!)
القصه عصری بابا زنگ زده که یه پولی ریختم به حسابت.هرچی بهش گفتم تموم اون حرف ها شوخی بوده و من پول لازم ندارم گفت مهم نیست حالا باشه.آقای خونه هم ناراحت که اگه تو چیزی می خوای من که هستم.راستش واقعا دلم نمی خواست بابا رو نگرون کنم که پول ندارم یا دلم چیزی رو می خواد اما پولش رو ندارم.اما متاسفانه بابام دلش قد یه گنجیشکه و من یه وجدان دردی گرفتم که دل نگرونش کردم بابت وضع مالیم.
خدایا شکرت به خاطر مامان و بابام.کمکم کن که کمتر بار خاطرشون باشم.
*بابا از اون روز مدام زنگ می زنه که برنجت عالی بود و حرف نداشت و تو نباید سر مسائل کوچیک خودت رو ناراحت کنی.البته این مضمون حرف هاشه.هر دفعه یه جوری میگه!