کلردیازپوکساید
سه ماه گذشته مریض بودم.نمی تونستم چیزی بخورم ,میل به غذا نداشتم.حالت تهوع بدی داشتم.اگه اتفاقی چیزی هم از گلوم پایین میرفت به ساعت نشده بالا می آوردمش(گلاب به روتون البته)
شده بودم موش آزمایشگاهی ،هر دکتری تجویز خودش رو داشت.اما خوب نمیشدم با کمک سرم زنده بودم.به خانوادم نگفتم تهران نیستن کاری نمی تونستن بکنند.هر بار که زنگ میزدن نقش یه آدم خوشحال رو بازی می کردم اما بعد دوماه لو رفتم بابا اومدن تهران و وضع من رو دیدن.(جریانش رو بعدا میگم)
خلاصه بالاخره دکترها کشف کردن که بیماری من جسمی نیست روحیه و اثراتش رو داره روی جسمم نشون میده.از قرار معلوم من اضطراب داشتم که چون بهش اهمیت ندادم تبدیل شده به دپریشن حاد.بعد اساتید فن شروع کردن به تجویز قرص اعصاب.نمیدونم میدونید یا نه ,قرص اعصاب رو باید 3 هفته مصرف کرد تا معلوم بشه که اثرش مثبت یا نه.خلاصه چندتا از این سه هفته ها طول کشیده و هنوز من خوب نشدم.یعنی قرصی رو به مدت 3 هفته مصرف می کنم بعد چون اثر نداره قرص بعدی و همین طور تا آخر.
البته الان بهتر شدم.توانایی خوردن رو دارم (کمتر از قبل اما باز خوبه)اما دلشوره و تهوع رو هنوز با خودم یدک می کشم.
تو این مدت مجبور شدم یه کار خوب ونون وآب دار رو رد کنم. که تازه این کمترین صدمه ایه که به کارم خورده.
الان سعیم بر اینه که خودم روحیه ام رو تغییر بدم.یکی از کارها هم نوشتن این وبلاگه که بتونم با دوست هایی که همیشه وبلاگ هایشون رو دنبال می کردم و اونا از وجود من باخبر نبون(اهل کامنت گذاستن نبودم) در ارتباط باشم.شاید دنیای مجازی کمک کنه که بهتر بشم.
واسه همین تصمیم گرفتم تو پست بعدی درباره همه وبلاگ هایی که لینک کردم بنویسم.این که چطور باهاشون آشنا شدم و زندگی کردم.
پ.ن:کسی میدونه چطور میتونم وبلاگ های که لینک کردم روبراساس آپ شدنشون ببینم.از طریق پیغام خصوصی از چندتا از دوستان پرسیدم اما جوابم رو ندادن:)