چهار شنبه سوری با طعم شیرینی نخودچی سوخته
بچه که بودم به قول یغما گلرویی: تنها ترس ساده ام این بود/ که سه شنبه شب آخر سال /باران بیاید!
البته یه ترس دیگه ام داشتم اونم این بود که فردای چهارشنبه آخر هر سال امتحان سختی داشته باشم.ثلث دوم رو که یادتونه!
تو چهار شنبه سوری ما ترقه و نارنجک های احمقانه نبود یه آتیش بزرگ داشتیم که مامان و بابا ها درستش می کردند و همه از روش می پریدم.تکی و با هم. بعدش هم قسمت مورد علاقه من قاشق زنی که فوق العاده بود.می دونستیم که خرده پفک میده کی شکلات خارجی و کی میوه و آجیل.کی از اون خشکه مذهب هایی که وقتی میری در خونه اش بهت میگه محرمه یا ماه رمضون یا هر بهانه دیگه ای و چیزی بهت نمیده و کی با خوش رویی تمام با همه مون صحبت می کنه و تو کاسه هامون خوراکی میریزه .
حیف که تو تهران این سنت قشنگ رو ندیدم.
اما دو سال پیش چهار شنبه سوری یه جور دیگه بود.خمیر شیرینی نخودچی رو آماده کرده بودم و گذاشته بودم تو یخچال استراحت کنه که دوست عزیزم از شهرمون زنگ زد.با صدایی گرفته و گفت مهری و ساکت شد.مهری خواهر سی سالش بود.خواهر خوش خنده ایی که هر وقت می رفتم خونه شون میومد پیش مون و کلی باهامون حرف می زد.عروسیش دعوت شدم نمی دونم چرا نرفتم.ازدواجش به ظاهر خوب بود اما چند ماه قبل دوستم بهم گفت مهری خوش بخت نیست.گفت شوهرش بدبینه و دست بزن داره.مشهد بودم گفت برای مهری دعا کنم.گفت که مهری از خونه فرار کرده اما نتونسته بچه اش رو با خودش بیاره گفت که مهری دلش برای دختر کوچولوش تنگ شده و شوهرش نمیذاره ببیندتش.اما این بار دوستم زنگ زده بود بگه مهری مرد.
چی؟
توضیحش مختصر بود:مهری دق کرد!
نتونستم دلداری بدم ویا تسلیت بگم.مهری مثل خواهرم بود.گریه نکردم.رفتم سراغ یخچال و خمیر شیرینی نخودچی رو درآوردم با وردنه صافش کردم. دقت کردم ضخامت خمیر اندازه باشه.قالب زدم .ستاره ،گل ،چهار گوش.چیدمشون توی سینی و گذاشتمشون تو فر.خودم نشستم کنار فر.نگاشون کردم.بعد از ده دقیقه بوی خوبشون پیچید تو خونه.رنگشون داشت عوض می شد اما بیرونشون نیاوردم.کم کم شیرینی ها سیاه شدند بوی سوختگی پیچید تو خونه.زل زده بودم به شیرینی ها .
در فر رو باز کردم سینی رو پرت کردم تو سینک و زر زدم.داد زدم و گریه کردم.شیرینی های سوخته رو می کندم و اشک می ریختم.
مهری خیلی برای رفتن جوون بود.از اون سال چهارشنبه سوری برام بوی شیرینی نخودچی سوخته رو داره با یاد مهری.مهری نازنینی که دخترش هیچ وقت نمی تونه صدای قشنگ خنده هاش رو بشنوه.مهری عزیز،دل همه برات خیلی تنگ شده و جای خالیت خیلی زیاد حس میشه.روحت شاد.