داستان یک خرابکاری
دیشب رفتیم کرج.خواهرم و شوهرش با ما برگشتند تهران که البته قدمشون سر چشم.اما خب نتونستم بیام این جا و یه جورایی شرمنده لاله شدم.یعنی یه بار اومدم براش نظر بذارم و بگم مشکل دارم اما خواهرم اومد تو اتاق و وبلاگ لاله و نظر من رو دید این بلاگفای لعنتی (نه به معنی خوبش ها)بازی درآورده بود و نظرم رو نمی فرستاد منم بستمش.الانم مهمون هام خوابند که اومدم این جا.راستش برای اولین بار حس می کنم اصلا مهم نیست که لو برم فقط برام مهمه که دوست خوبی رو از خودم نرنجونده باشم.حالم خیلی بده.لاله من رو می بخشی؟لطفا!
+ نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 17:14 توسط آ.ی.د.ا
|