این روزهای من
.اون بیماری ودل دردی بود که براتون گفته بودم.دوسه روز بود پدرم رو درآورده بود و دیروز اشکم رو.پست هاتون رو خوندم اما نظر نذاشتم حالم بد بود گفتم یه چیزی می نویسم که ناراحت کننده است و خوب نیست.خلاصه رد پایی از خودم به جا نذاشتم.اما کفشدوزک عزیز با تماسش انقدر غافلگیرم کرد که حد نداره!مرسی دوست خوبم!
2.تمام اون انرژی مثبت و راز و این حرف ها تاثیری نداشت.مامان و بابا عیدی رو پیچوندند.مامان هی سوغاتی می داد و می گفت این 70 یورو این 40 یورو و خلاصه پیچوندش.بابا هم وقنی صدای من و خواهرک بلند شد یک چهارم همیشه عیدی داد!هر چی هم براشون از تفاوت سوغاتی و عیدی گفتیم اثر نکرد!به قول دوستی هییییی هییییی!
3.دارم سریالdesperate housewives رو می بینم.متوجه شدم توی عشق به مهمون داری و آشپزی به بری شباهت دارم و تو دست و پا چلفتی بودن شبیه سوزانم(البته کم رو تر از اون) و آقای خونه مثل تام شوهر لینته! حالا من رو شناختید؟!
4.با خواهرک و مادرم داشتیم حرف می زدیم حرف دوست صمیمی شد.مامان گفت که با هیچ کدوم از دوستاش درد دل نمی کنه .منم گفتم با دوست هام حرف می زنم اما حرف دلم رو نه!خواهرک گفت که این یه مشکله آدم سالم باید با دوستش بتونه حرف بزنه که من یاد شما افتادم و دیدم من این جا خیلی خوب می تونم حرف دلم رو بزنم.خوشحالم که دوست هایی مثل شما دارم.
5.این رو گذاشتم آخر.راستش تو نوشتنش تردید دارم.نمی دونم چه ام شده.مدام بغض می کنم و اشک می ریزم.حالا می خواد به خاطر دیدن عکس خواهرزاده نیم وجبی ام باشه یا شنیدن یه آواز یا دیدن یه صحنه از فیلم یا موقع تعریف یه خاطره حتی با دیدن کلاه قرمزی یا گلدون نسترنم.نمی دونم چه مرگمه و این من رو می ترسونه.آخرین باری که این طوری شدم هفت ماه پیش بود که فرقی نمی کرد چه با دیدن بچه های سیل زده پاکستانی چه با دیدن یه ظرف لب پر یا چه می دونم هرچیزی اشکم درمی اومد.اون شروع یه دوره افسردگی خیلی بد بود.اما حالا نمی دونم و این من رو می ترسونه.