من الان عصبانیم. خیلی. وقتی نیم وجبی اومد ایران، علاقه زیادی به ناز و نوازش گلدون های بیچاره من نشون داد، یعنی هی نازشون می کرد و می گفت ناسی، ناسی، بعد من تا روم رو می کردم اون ور چند تا شاخه یا برگشون رو می کند، دستش می رسید از ریشه هم در میاورد. بعله!

بعد یه سری قلمه داشتم از برگ انجیری و برگ بید و یاس و نخل مرداب که علاقه به چپه کردن اینا روی زمین داشت یا از آبشون خوردن!

خب منم این قلمه ها رو منقل کردم به راهروی خونه مون. لازمه بگم که ما طبقه آخر هستیم و من اینا تو راهرو بالا منتهی به پشت بوم گذاشتم. همسایه روبروی ما هم نیستش، رفته به بلاد کفر پیش پسرهاش. پس وجود گلدون ها به کسی آسیبی نمی زنه تازه قشنگ هم کرده اونجا رو. از اونجایی که بنده از هر چی دم دستم باشه استفاده می کنم، این گلدون ها از بریده شدن بطری آب معدنی بوجود آمدن. الان قشنگ می تونید منظره رو تصور کنید؟ خب.

سرایدار مون اومد گفت اینا رو جمع کنید. چرا؟ چون همسایه طبقه پایینی ما سگش رو می بره پشت بوم اینا سر راه سگش ان! منم گفتم فعلن نمی تونم. بعد که نیم وجبی رفت.

روزی که ما خواستیم این خونه رو بگیریم، صابخونه کلی از مزایای این خونه گفت یکی از چیزهایی که کلی پزش رو داد سرایدار این خونه بود. که یه مرد سن داره و از جوونیش این جا بوده و همسایه ها بیمه اش کردن و الان بازنشسته اس اما باز این جاست و اله است و بعله و امین و حواس جمع و میشه روش حساب کرد و کار راه اندازه و از اینا. ما هم گفتیم اوکی.

الان که دارم می نویسم حوصله خودم سر رفت چقدره باید تاریخچه بگم تا معلوم شه چرا عصبانیم!

خلاصه کلام ما زیاد از این آقا سال اول خیری ندیدم. بد نبود خوب هم نبود. شب به شب آشغالا رو از پشت در می برد. تنها کاری که ماها در طول سال داشتیم همین بود. آشغال رو می ذاشتیم پشت در اونم می بردش. هر وقت هم می دیدمش سلام و علیک می کردیم.

تا پارسال که سقف ما چکه کرد. مدیر ساختمون به سرایدار گفت که بره اوستا بیاره. اونم آورد حالا هر چی اوستا ها می گفتن باید از پشت بوم بشکافن و درست کنن گیر داده بود که نه باید از خونه اینا این کار رو بکنید، پشت بوم رو تازه قیرگونی کردیم!

هر دفعه هم یه دوغ آب الکی ریخت و باز که بارون اومد سقف ما چکه کرد. بش هم که می گفتیم فایده نداشت. صابخونه و مدیر ساختمون می گفتن باشه این آقا نمی دونم چرا نمی ذاشت.

همین چند وقت پیش هم آیفون یکی از همسایه ها خراب شد تعمیرکار آورد و درستش کرد بعد ما دیدیم ای داد آیفون ما رو زده خراب کرده. زنگ زدیم که بگو تعمیر کار بیاد. می گفت مشکل از گوشی شماست برید عوضش کنید!! می گفتیم آخه چرا؟ خلاصه دیوونه مون کرد. تو اون بلبشوی بودن مهمون ها و خواهر و نیم وجبی ما آیفون نداشتیم، همه باید با موبایل زنگ می زدن و ما عنر عنر می رفتیم در رو براشون باز می کردیم. امکان پرت کردن کلید هم وجود نداشت.

بماند که هی من حرص می خوردم. هی آقای خونه می گفت بذارش به عهده من. بعد من بیشتر از دست سرایدار و آقای خونه باز حرص می خوردم. آقای خونه می گه تو زود عصبانی میشی منم می گم تو اصلن عصبانی نمیشی!

الان باز دارم حرص می خورم. الان قضیه نه آیفونه نه پشت بوم. تازه از جریان عیدی زیادی که آقای خونه به ایشون داد هم نمی خوام بنویسم.

زمستون که ولایت بودم برگشتم دیدم قلمه برگ بیدم نیست. دیدم ای داد افتاده زمین، آبش خالی شد قلمه بدبخت رو گذاشتن تو لیوان خالی، این یکی تو لیوان عسل بود و کل  قلمه خشک شده، فکر کردم کار همسایه سگ داره است و گفتم اتفاقه دیگه و گذشتم و چیزی نگفتم.

وقتی از مسافرت عید برگشتم دیدم گلدون های من خشک خشک ان و گلدون خانم همسایه ما که نیستش لبریز از آب. یعنی به گلون اونا آب داده به مال ما نه. ایراد نداشت. وظیفه اش که نبود. منم به اندازه کافی بهشون آب داده بودم. همون نصفه شب باز بهشون رسیدگی کردم و بازم گذشت.

اما امروز دیدم که سه تا از قلمه های برگ انجیریم نیستن، یعنی یه نفر همه اینا رو کرده تو یه بطری بریده آب معدنی، ریشه هاشون هم از آب بیرونن تازه، قلمه یاس ام هم افتاده روی زمین و تموم اون ریشه نازک و قشنگش داره از بین می بره شایدم از بین رفته.

دیگه داغ کردم. اومدم آقای خونه رو بیدار کردم و  جریان رو گفتم. گفت بذار به عهده من.

اما من خیلی عصبانیم چون آقای خونه دوباره خوابیده و تازه من می دونم نمی ره داد و بیداد کنه میره میگه ببخشید چرا اینا این جوری شدن؟ بعد اون آقا هم انقده الکی حرف می زنه که آقای خونه تازه مجبور به عذر خواهی هم میشه. همین الانم که بش جریان رو گفتم گفت مگه قرار نبود برشون داری؟ گفتم خب نتونستم. گذاشته بودم از مسافرت برگشتم. به اونا چه اصلن. این همه همسایه ها چیزهای زشت گذاشتن جلو خونه شون مگه من چیزی می گم؟!

من دلم می خواست قلمه ها جدا باشن تا تو گلدون های جدا بکارمشون، بعدش الان ممکنه آسیب هم دیده باشن. اصلن به اونا چه؟ چرا به حریم من احترام نمی ذارن؟ من الان می خوام برم دعوا. اما آقای خونه ناراحت میشه بعدش تازه گرفته خوابیده. بعدش هم می دونم آخرش دعوا هم نمی کنه خیلی هم ملایم میگه.

الان معلوم شد چرا و چقدر عصبانیم؟