با حساب امشب توی این ده روز اخیر این سومین باری میشه که از دوستی خداحافظی می کنم که داره از ایران میره و می دونم دیگه برنمی گرده.

اگه بیاد فوقش واسه یه ماهه که بازم فوقش یکی دوبار بتونم ببینمش و تموم اون شب نشینی ها،مسافرت ها،پانتومیم ها،جلسات داستان خوانی،سینما و تئاتر رفتن ها،تظاهرات رفتن ها همه و همه فقط میشن یه خاطره که وقتی ازشون یاد کنی یه آهی از ته دلت بکشی و خیره بشی به روبرو.

دلم نمی خواد برم.دلم نمی خواد موقع خداحافظی باز مثل همیشه سعی کنم بغضم رو بخورم و مثل همیشه نتونم و اشکم دربیاد و دوست عزیزم ناراحت بشه.اما باید برم و با این حقیقت تلخ روبرو بشم.

می دونید چی تلخ تره؟این که می دونی این آخرین باری نیست که یه دوست خوبه رو بدرقه می کنی تا بره به سمت یه زندگی خوب و قشنگ توی یه کشور آزاد تا اون جوری که می خواد زندگی کنه و تو بازهم از قبل تنهاتر میشی اما ته دلت می دونی که باید خوشحال باشی چون دوستت قراره خوشبخت بشه.