دیشب دلم می خواست به اندازه تموم عمری که لب به الکل نزدم مست بشم تا بتونم راحت مثل بقیه بپرم بالا و پایین و عین خیالم نباشه که دوستم داره میره.

دیشب دلم می خواست همه چراغ ها خاموش باشه تا مجبور نباشم مدام از نگاه های دوستم در برم تا متوجه اشک هام نشه.

تا با آقای خونه انقدر مثل دوتا عروسک کوکی به نظر نرسیم که مدام بغضشون رو پشت یه لبخند مسخره پنهون می کنند.

تا بتونم بدون بغض با بقیه بخونیم

گفتی که با وفا بشم

سهم من از وفا تويی

سهم من از خودم تويی

سهم من از خدا تويی

قهقه مستانه بزنیم و یادمون بره که فردا چه روز غم انگیزیه.