وقتی وارد یه وبلاگی میشم که تا حالا نخوندم.اول چندتا پست اولش رو می خونم که ببینم چطور می نویسه و فکر می کنه.اگه خوشم بیاد میرم سراغ آرشیوش اگه زمان خرداد و تیر  88 رو داشته باشه اول اونا رو باز می کنم که ببینم در مورد اون روزها چی نوشته اگه دیدم که کم و بیش مثل خودم فکر می کرده برمی گردم و از اولین ماه آرشیوش می خوانم تا بشناسمش و مشتری شم به قولی.

دیشب وبلاگ جدیدی را دیدم .قشنگ نوشته بود و صمیمی .از امتحان خرداد 88 هم سربلند بیرون آمد اما ما بین نوشته هایش از سفری که به شهر من کرده بود نوشته بود، بد گفته بود از هوایش ،از مردمانش از سفرش.خیلی دلم گرفت.آخر مگر با یک سفر چند روزه به شهری می توان انقدر راحت قضاوت کرد.اگر سفرت خوب نبود دلیل بر بدی شهر و مردمانش نیست.نمی گم که شهر من عالی است و مردمانش بهترین اما سیاه سیاه اون جوری که نوشته بود نیست.

وبلاگ را بستم.دیگر نمی خوانمش. او از شهری بد گفته بود که من با شنیدن اسمش ضربان قلبم تند می شود از خوشحالی.شهری که ده سال پیش برای همیشه ترکش کردم.شهری که خاطرات خیلی خوب و خیلی بد ام را در خود جا داده.شهری که دوست می دارمش.