فوبیا
الان که این رو می نویسم هنوز تنم داره می لرزه.این پست صمیم رو خوندم.وسط خوندن ،چشمم سیاهی رفت و سرم گیج رفت.داشتم از حال می رفتم.این حالت رو خوب می شناسم.از بچه گی .به زور خوابیدم روی زمین پاهام رو گذاشتم رو صندلی.تمام تنم می لرزید.می دونستم که همین الانه که چشممام بره رو هم و بیهوش بشم.خلاصه اش کنم الان بعد از خوردن کلی عسل دارم این را می نویسم.البته همزمان زار هم می زنم.
از بچه گی از خون می ترسیدم.فوبیا دارم.سعی کردم درمونش کنم نشده.مکانش مهم نیست سر کلاس زیست شناسی یا موقع دیدن فیلم ویا حتی شنیدن یه خاطره وسط مهمونی حرفی از خون به میون بیاد از حال می رم.نمی دونم دکتر میگه اثرات جنگه.دیدن چیزهایی که نباید تو اون سن می دیدی.
بگذریم.خوشحالم که حالا یونا خوبه.فقط موندم اگه من جای صمیم بودم بازم حال بچه ام خوب بود؟
پ.ن:جواب پست های قبل رو به زودی می دم.هنوز حالم خوب نیست.
بعدا نوشت:اون قسمت حذف شد.دیدم دارم بدجور خودم رو لو می دم!!