غرغر ننوشت
راستش صبح که بلند شدم دلم خیلی گرفته بود.حالم خیلی بد بود.از دست همه ناراحت بودم .از توقعات بی جایی که ازم دارن و... .اومدم یه پست بنویسم و غرغر کنم تا دلم باز شه.اما کامنت های محبت آمیز پست قبلی رو که خوندم دلم باز شد.حالم بهتر شد.دیگه غرغرم نمیاد!چقدر خوبه که دوست هایی به این خوبی و مهربونی دارم.مرسی.
هم امتحان ها نفس گیرند هم این که مامان وبابا واسه چند روز اومده بودن تهران.این بود که وقت آزادم هم رو با اونا بودم.
خب بالاخره سمت ما هم برف اومد.مردیم انقدر غصه فاصله طبقاتی مون رو خوردیم!
پریشب که برف زیاد بود.ماشین مون تو برفها گیر کرد(از پراید بیشتر از این انتظار دارید؟).5 نفر بودیم.من و مامان وبابا و خواهر کوچیکه و آقای خونه.داشتیم ماشین رو هل می دادیم.کلی مرد گردن کلفت داشتن ما رو نگاه می کردن.اون وقت تنها کسی که اومد کمکمون یه خانم جوان که راننده آژانس بود و ماشین خودش هم گیر کرده بود.با روی خوش و مهربونی داشت به آقای خونه فرمون می داد.خواستم در مورد ماشین خودش کمکش کنم.گفت که زنگ زده بیان کمکش و لازم نیست.خیلی احساس خوبی داشتم از دیدن یه خانم خنده رو و کمک رسون میون اون همه برف.مرسی خانم مهربون.
پ.ن:این که نوشته هام دو رنگ اند.عمدی نیست.هر کاری می کنم یه دست نمیشند.می دونین چرا؟
بعدا نوشت:من غلط کنم دیگه این همه وقت نیام به وبلاگ ها سر بزنم.کلی مطلب جدید بود.دوساعته دارم وبلاگ می خونم!!!