راستش دیشب خیلی حالم بد بود.هم از نظر جسمی هم روحی.واسه همین اون پست رو نوشتم.من یه جور حمله های دل درد دارم که اول ها دکترا گفتن بیماریت اینه بعدشم گفتن نه اینه.حالا هر کدوم.خیلی اذیتم  می کنه.

از نظر روحی هم علاوه بر اون چیزهایی که اون پایین نوشتم و ناراحتیم از اوضاع مالی، که اگه قبض ها بیاد با پول امام زمان میشه پرداختش کرد یا باید دست به دامن امام های دیگه هم بشیم ،از دست دو نفر هم دلخور بودم :آقای خونه و دوستم.

دوستی دارم که از سی روز ماه دروغ نگم دوهفته اش رو خونه ماست حالا یا کامپیوترش خرابه و آقای خونه باید درستش کنه یا نیاز به اینترنت پر سرعت داره یا دلش گرفته و... .خلاصه اما ایشون نزدیک امتحان ها که میشه یک دفعه ای دیگه نه زنگ میزنه نه اس ام اس.اگر هم ازش چیزی رو سوال کنی یا بخوای جوابت رو نمیده.(تو پرانتز عرض کنم شاگرد زرنگه منم.اما خب مثلا می خوای بدونی ساعت امتحان چنده هم جوابت رو نمیده)خب منم پشت گوش مخملی هر دفعه می بخشمش اما باز... .

و اما آقای خونه!از دستش عصبانیم چون واسه همه خوب و مهربون اما واسه من نه!باور کنید براتون مثال میارم.اگه مامان من قرار باشه بیاد تهران حتما کارهاشو جور می کنه که بره دنبالش.اگه دوستی کاری رو ازش بخواد حتما سر وقت انجامش میده .اگه مامانش چیزی رو بخواد در عرض ایکی ثانیه کارش رو راه میندازه.مثلا روزی که بنده مشغول وصله پینه کردن شلوار پاره ام بودم.مامانش زنگ زده با گریه زاری که همه موبایل دارن و من ندارم و ...آقا تندی رفته جمهوری یک گوشی با سیم کارت برای ایشون خریده.حسود نیستم .اما پدر شوهر من یه حاجی بازاری پولداره.پولدار که می گم برید تا آخرش.من همیشه ملاحظه می کنم اما مامانش نه.(تازه اگه ازشون قرض بخوایم.اگه صد تومن قرض بده میگه سیصد تومن قرض دادم.اگه یه میلیون میگه شیش میلیون:سر همین کلی بین ما دعوا راه انداخته)وقتی نامزد بودیم مامانشون گفتن من مبل راحتی می خوام آقا یه روز رفت یافت آباد و برای مامانش مبل خرید یا باز مامانش گفت من مایکروفر می خوام بازم آقا پسرشون بدو بدو رفتن خریدند.با اون شوهر پولدارش آخه زوره.حالا من بگم دلم شیرینی کشمش می خواد میشه داری میای خونه سر راهت (به خدا تو مسیر اومدنش به خونه است) نیم کیلو برام بخری؟نمی خره .میگه یادم رفت.یادش هم رفته ها.دروغ نمیگه.به من که می رسه یادش میره.اگر هم یادش بمونه برای انجام دادنش صبر ایوب داره.اگه بگم خونه رو جارو بکش من درس دارم احتمالا فکر می کنه منظور من اینه که از حالا تا روز قیامت وقت داری خونه رو جارو کنی.یا این که چای ساز خرابه و باید درستش کنی یا دستشویی مون نم میده و باید کارگر بیاری درستش کنه و... .

خب دلم می گیره.تازه فقط اینم نیست.از این تفکر سنتی _ مدرن حالم بهم می خوره.این که مردهای این زمونه قبول دارن که زنشون بره دانشگاه یا سرکار.اما بازم این تفکر سنتی را دارند که خب باید غذا بپزه خونه رو مرتب کنه و هزار تا کار دیگه.که اگه یه بار جارو کردن یا ظرف شستن کلی منت بذارن که بعلله من خیلی مرد خوبیم که تو کار خونه کمکت می کنم.حالا تو حوصله دعوا داری بگو منم دارم کار می کنم.منم واسه این درس می خونم که کار کنم.و دیگه بازم برید تا آخرش که سرانجام این بحث چی میشه.

نوشتن این حرف ها دلیل این نیست که آقای خونه بده و من خوبم.اتفاقا آقای خونه خیلی مهربونه ومن خیلی دوستش دارم.قبول هم داره که اشتباه می کنه.مرتب هم قول میده که دیگه اذیتم نکنه اما راستش دیگه قول هاش باورم نمیشه.خسته ام.خسته ام از این که اون جور که واسه همه خوب هست واسه من نیست.اما گفتم که من پشت گوش مخملیم و هی خر میشم هی خر میشم.اما  راستش ته دلم شاد نیستم.

بگذریم خیلی غر غر کردم نه؟الانه که شیخ بیاد و بگه چرا این زن نمی خنده.اما برای منی که عادت ندارم به مامانم یا خواهرام و دوست هام از مشکلاتم بگم.این جا نوشتن یه جور خالی کردن خودمه.این که دوستی بیاد بگه منم خسته ام از کار خونه.یا دوست دیگه ای بیاد بگه میخوای کمکت کنم؟بهم حس خوبی میده حس آرامشی که نه!تو این دنیا آدم هایی هم هستند که بشه باهاشون حرف زد ،هم از غم و غصه ها وهم از شادی ها.فقط وقتی لازمت دارن نمیان سراغت.همیشه هستند.و مرسی از همه تون به خاطر مهربونی هاتون.

راستی تولد فرناز عزیز و تنهایی مهربون هم بوده.تولدشون مبارک.

پ.ن:آقای خونه می دونم که این ها رو می خونی.اما اگه نمی نوشتم می ترکیدم.اون جوری بیشتر به ضررت می شد!


چند ساعت بعد نوشت:در راستای خوش شانسی هام وسط حموم کردن بودم که آب قطع شد.الانم یه ساعته به صورت کفی اومدم بیرون و منتظرم تا دوباره برم حموم.خدا داشتیم؟