اگه یک روز پسر دار شدم،بهش یاد میدم جنس با جنسیت فرق داره.که جنس دست خدا بوده و جنیست در طول تاریخ بر زن اعمال شده.

بهش یاد میدم که مرد بودن نه یعنی کار بیرون و بس.

بهش یاد میدم که کار خونه وظیفه زن ها نیست چه زن مادر ش باشه چه خواهرش و یا زن و حتی دوست دخترش.

بهش یاد میدم که اگر توی خونه کمکی کرد لطف نکرده وظیفه اش بوده که به پارتنرش کمک کنه چون خونه مال هر دوشونه.

بهش یاد میدم وقتی اومد خونه همه خستگی هاشو بذاره پشت در و بیاد تو همون طور که زنش که مادرش که همه زن ها این کار رو می کنند.

بهش یاد میدم اگه انتظار داره به خاطر جارو کردن یا شستن ظرف ها ازش تشکر بشه اونم باید از پارتنرش به خاطر تمام کارهایی که برای خونه انجام داده تشکر کنه.

بهش یاد میدم که نگوید من برات رفتم خرید بگه من برای خونه مون رفتم خرید.

خیلی چیزها هست که باید بهش یاد بدم که بعدها بتونم سرم رو بالا بگیرم و بگم این پسرمه.


پ.ن: این متن وقتی به ذهنم رسید که داشتم تمام روز خونه رو تمییز می کردم و فهمیدم اگه من امتحان داشته باشم یا سرم شلوغ باشه آقای خونه به فکرش نمی رسه این کارها رو بکنه چون احتمالا از بچه گی تو ذهنش این بوده که این ها وظیفه زن خونه است.و این که علت نوشتن این حرف ها دعوا یا دلخوری نبوده.


چند ساعت بعد:

یک عده دوست هستیم که خونه هم جمع میشیم.خیلی جریانات داریم که دوست دارم بنویسم.قرار بود که امشب بیان اینجا.تو این مدت که این جا می نوشتم داشتم هم زمان بخار شور می کشیدم هم جارو و هم غذا می پختم.یک ساعت پیش دونه دونه زنگ زدن که ای وای یادمون رفته بود قرار دیگه ای گذاشتیم .یا این که چون فلانی نمیاد منم نمیام.

یه دفعه همه خستگیم تو تنم موند.راستش واسه خونه مرتب کردن نه.چون این یه بهانه بود.اما برای غذاها چرا.چیکار بکنم با این همه غذا؟!

چیز خاصی نگفتم اما فکر کنم از صدام متوجه ناراحتیم شدند.حالا هم دوباره زنگ زدن که نه میایم و برنامه مون رو تغییر دادیم.اما نمی دونم چرا دست و دلم دیگه به کار نمیره.می خواستم کیکی رو بپزم که دوست دارند اما حالا تخم مرغ ها و هویجو همزن و کلا همه وسایل رو گذاشتم سرجاش.دیگه دلم نمی خواهد کار خاصی بکنم.یه دفعه ای دلم گرفت.دارم میرم.فکر کنم تا فردا شب هم نیام.فعلا.