دروغ یا راست.مسئله این است!

خیلی شلوغ پلوغ شده.دیدم نمی تونم به تک تک کامنت ها جواب بدم.گفتم بیام یه پست دیگه بنویسم.

الان بحث داغ اینه که آیا اون خانوم راست گفته شوهرش مرده یا نه دروغ گفته؟

اون عده ای که معتقدند اون خانم دروغ گفته:

میگن که روی سنگ قبر اسم یه نفره که با اسمی که اون خانم از شوهرش تو وبلاگش نام می برده(علیرضا  یا علی) فرق داره.و این که یه زن بعد از مرگ شوهرش نمیاد تو نت بچرخه و دست آخر این که وقتی اینا رو بهش گفتن ولاگش رو حذف کرده.

اون دسته ای که معتقدند اون خانم راست میگه:

میگن خب می تونسته اسم مستعار باشه.خیلی ها اسم خودشون وهمسرشون رو تو وبلاگشون عوض می کنند تا شناخته نشن و این که شاید وقتی فهمیده اسمش لو رفته،وبلاگش رو حذف کرده.

این که تو نت بوده هم خب می تونه واسه این باشه که به همدردی نیاز داشته.دلیل بعدیشون هم اینه که اگه دروغ می گفت که فکر همه جاش رو کرده بود وقتی بهش میگفتن که داری دروغ میگی یه جواب حسابی می داد.و حذف وبلاگش هم می تونه برای این باشه که خسته است و حوصله این بحث ها رو نداره.

خب من از دسته دومم.اعتقاد دارم هر انسانی راست میگه مگه برخلافش ثابت بشه.و هنوز خلافش بهم ثابت نشده.اگرم بشه استثنائا این دفعه رو خوشحال میشم چون این مرگ ،خیلی درد بزرگیه.

اما بحث من اینه که چرا انقدر زود موضع می گیریم؟ یک دفعه شور جمعی می گیرتمون و میایم یه حرکت انقلابی انجام بدیم. این که این خانم راست گفته یا دروغ رو فقط گذشت زمان مشخص می کنه.این که وبلاگ نویس ها بیان حرفی بزنند و بعدش بگن آی دروغ گفتیم و اصلش اینه دیگه یه جوریای مد شده.من که خودم این چند وقته نمی دونم حرف یه وبلاگ نویسی که خیلی نوشته هاش رو دوست دارم باور کنم یانه؟بس که هی گفته این راست بود این دروغ بود.اما این که یه وبلاگ رو هک کنی و بنویسی دروغگو تو ما رو بازی دادی وهمه برن بهش فحش بدن خیلی بدتره.این شاید زشت ترین حرکتی بوده که تو دنیای وبلاگی دیدم.

به قولlilita همیشه اما و اگر هست.نمی گم چرا میگید این خانم دروغ می گه و اصلا تا حالا دروغ نگفته.اما بد نیست همیشه فکر کنم شاید طرف راست بگه.شاید قضیه یه جور دیگه باشه.شاید بعدها از گفتن خیلی حرف هامون احساس خجالت کنیم.و هزارتا شاید دیگه.

شما چکار می کنید؟


من وقتی حالم بد میشه تو زمان های متفاوت عکس العمل متفاوت دارم.یه مدت پرخوری عصبی داشتم.فقط می خوردم.یه مدت می افتادم به جون خونه و تمییزش می کردم.مثلا بعد از انتخابات با این که خونمون نزدیک میدون انقلاب بود همیشه پاتوق دوستان اما از تمییزی برق می زد،چون همش داشتم می شستم و می سابیدم.لیوان چایی یه نفر تموم می شد یا ظرف جلوش پر میشد فورا می شستمش.حالا از دیروز که این خبر رو خوندم هر چند دقیقه یه بار میرم تو وبلاگش ببینم چی شده.دلم می خواد بیاد بنویسه یوهو شوخی کردم،سرکاری بود .اما ته دلم می دونم و باور دارم که این یه حقیقته.از اول هم می دونم ومیدونستم که مرگ تقدیر هر آدمیه اما خب باورش خیلی سخته.فکر کنم از منظر روانشناسی هنوز تو مرحله انکارم.

شما چطور؟با یه خبر و حادثه بد چه جور کنار میاید؟

بعدا نوشت:

چه خبر شد این جا.

(...)عزیز ما همه از خدامونه که خبر دروغ باشه ،که مارو احمق فرض کرده باشن و ...

آدرس میل همه مون گوشه وبلاگ مون هست اگه عکسی داری بفرست.من او عکس ها رو بارها نگاه کردم.اینم می دونم که ممکنه اسم علیرضا مستعار باشه مثل خیلی اسم های دیگه.اما دلایلت خیلی قانع کننده نیست.درضمن این خانم که همش تو نت نیست.یه خبر داد و رفت.بعدشم وبلاگش رو بست.احتملا خیلی داغونه.این نظر منه.در ضمن اگر حرفت راست باشه من اصلا ناراحت نمیشم.پای جون یه انسان در میونه.

من کل وبلاگش رو خونده بودم.هیچوقت احساس نکردم دروغ می نویسه.

یه پست غمناک

وقتی دوست عزیزی پست قبلش از یک شب رومانتیک با همسرش می نویسه و پست بعدی از رفتن دردناک همسرش.چه می شه گفت و نوشت برای تسلایش؟

غرغر ننوشت


راستش صبح که بلند شدم دلم خیلی گرفته بود.حالم خیلی بد بود.از دست همه ناراحت بودم .از توقعات بی جایی که ازم دارن و... .اومدم یه پست بنویسم و غرغر کنم تا دلم باز شه.اما کامنت های محبت آمیز پست قبلی رو که خوندم دلم باز شد.حالم بهتر شد.دیگه غرغرم نمیاد!چقدر خوبه که دوست هایی به این خوبی و مهربونی دارم.مرسی.

هم امتحان ها نفس گیرند هم این که مامان وبابا واسه چند روز اومده بودن تهران.این بود که وقت آزادم هم رو با اونا بودم.

خب بالاخره سمت ما هم برف اومد.مردیم انقدر غصه فاصله طبقاتی مون رو خوردیم!

پریشب که برف زیاد بود.ماشین مون تو برفها گیر کرد(از پراید بیشتر از این انتظار دارید؟).5 نفر بودیم.من و مامان وبابا و خواهر کوچیکه و آقای خونه.داشتیم ماشین رو هل می دادیم.کلی مرد گردن کلفت داشتن ما رو نگاه می کردن.اون وقت تنها کسی که اومد کمکمون یه خانم جوان که راننده آژانس بود و ماشین خودش هم گیر کرده بود.با روی خوش و مهربونی داشت به آقای خونه فرمون می داد.خواستم در مورد ماشین خودش کمکش کنم.گفت که زنگ زده بیان کمکش و لازم نیست.خیلی احساس خوبی داشتم از دیدن یه خانم خنده رو و کمک رسون میون اون همه برف.مرسی خانم مهربون.

پ.ن:این که نوشته هام دو رنگ اند.عمدی نیست.هر کاری می کنم یه دست نمیشند.می دونین چرا؟

بعدا نوشت:من غلط کنم دیگه این همه وقت نیام به وبلاگ ها سر بزنم.کلی مطلب جدید بود.دوساعته دارم وبلاگ می خونم!!!

وقتی که آیدا چشم بازار را کور می کند

بچه که بودم هر وقت بابام می رفت خرید.مامانم شاکی می شد که اگه نو این ها رو نخری کس دیگه ای پیدا میشه این میوه ها رو بخره؟!چشم بازار رو کور کردی!

حالا من انگار بچه خلفم همون بابام.رفتم میوه خریدم چه میوه خریدنی.نارنگی یافا خریدم،که وقتی بازش می کنی توش جنازه یه نارنگی بدون آبه.اگه بشه عکسش رو میذارم.یه نارنگی نارنجی خوشگل که وقتی بازش می کنی هیچی توش نیست.انگار یکی نارنگی را خورده آشغالش رو گذاشته این تو دوباره بستش!

انار خریدم فاجعه.دونه هاش نه سفیدن نه قرمز نه صورتی ونه حتی سیاه!چه رنگی ان؟یه چیزی بین قهوه ای و خاکستری!اون روز اومدم یکیشون رو باز کنم یه بخار خاکستری ازش زد بیرون!حالا آقای خونه شاکیه که چرا غول تو انار رو کشتی ؟!اگه زنده بود میومد سه تا آرزومون رو برآورده می کرد!!

ماهی خریدم.تازه تازه.اصلن زندن.یه ساعت هی منتظر بودیم، بمیرن که آقای خونه پاکشون کنه.آخرش زنگ زدم با گریه به بابام که چرا اینا نمی میرن ما گشنمونه!حالا این وسط آقای خونه هم پیشنهاد داد وان رو پر کنیم و اینا رو بذاریم توش.منم موافقت کردم که آقای خونه افتاد به شکر خوری.اما ایراد نداره انقدر مامان وبابام شاد وخجسته شدن که همچین دختر و دامادی دارن.ذوق کرده بودن هی زنگ میزدن حال ما و ماهی ها رو می پرسیدن.کلن شب شادی درست کردیم براشون.

پ.ن:فکر کنم دارم سرما می خورم.از این نوع جدیدش.چی کار کنم زودتر خوب بشم .نیفتم این شب امتحانی؟

فوبیا


الان که این رو می نویسم هنوز تنم داره می لرزه.این پست صمیم رو خوندم.وسط خوندن ،چشمم سیاهی رفت و سرم گیج رفت.داشتم از حال می رفتم.این حالت رو خوب می شناسم.از بچه گی .به زور خوابیدم روی زمین پاهام رو گذاشتم رو صندلی.تمام تنم می لرزید.می دونستم که همین الانه که چشممام بره رو هم و بیهوش بشم.خلاصه اش کنم الان بعد از خوردن کلی عسل دارم این را می نویسم.البته همزمان زار هم می زنم.

از بچه گی از خون می ترسیدم.فوبیا دارم.سعی کردم درمونش کنم نشده.مکانش مهم نیست سر کلاس زیست شناسی یا موقع دیدن فیلم ویا حتی شنیدن یه خاطره وسط مهمونی حرفی از خون به میون بیاد از حال می رم.نمی دونم دکتر میگه اثرات جنگه.دیدن چیزهایی که نباید تو اون سن می دیدی.

بگذریم.خوشحالم که حالا یونا خوبه.فقط موندم اگه من جای صمیم بودم بازم حال بچه ام خوب بود؟

 

پ.ن:جواب پست های قبل رو به زودی می دم.هنوز حالم خوب نیست.

بعدا نوشت:اون قسمت حذف شد.دیدم دارم بدجور خودم رو لو می دم!!

یک عاشقانه فرهنگی یا چقدر از زبان خوندن بدم میاد

من بعد از سر کله زدن با لغتنامه بریتانیکا به آقای خونه:عزیزم یه خواهشی ازت دارم.

آقای خونه :بگو عزیزم.

من:بعد از تموم شدن پایان نامه ام گوشم رو بگیر ببر کلاس زبان اسمم رو بنویس.باشه؟

آقای خونه:حتما.

من:اگه نیمدم به زور بزن پس کله ام ببر.باشه؟

آقای خونه:خیالت تخت.

من:حتی اگه تهدیدت کردم که نمیام و اگه به زور ببریم کلاس زبان، ازت طلاق می گیرم هم گوش نده.باشه؟

آقای خونه:!!!

 

پ.ن:دوستان عزیزم خیلی نگرانم نباشید.آقای خونه همیشه خروپف نمی کنند.وقتی تو روز خیلی خسته میشن،تو شب این جوری خستگی در می کنند!!

برید ببینید


کارتونی که گفته بودم یادتون هست، خوشبختانه انگار برنامه کم آوردن دوباره دارند از اول نشان می دهند.ساعت سه و نیم بعد از ظهر به وقت ایران از کانالGEM

از دیگران نوشت


1.شیخ گفته است چرا زن این وبلاگ مدتیه که نمی خنده.راستش  خندیدن تازگی ها خیلی سخت شده. مگر مثل" مردی که می خندد " ویکتور هوگو ،به اجبار بخندم.نزدیک امتحان ها هم هست و حرفی جز درس های تلمبار شده ندارم که بگویم( خودت خر خونی!همه چی مونده واسه شب امتحان!)برای همین از احوالات دور وبری ها می نویسم شاید بشود لبخندی گوشه لبتان.

2.برای مامان اس ام اس دادم "خدایا به من عشق عطا کن تا همسرم را دوست داشته باشم،صبر بده تا بتوانم تحملش کنم ولی قدرت نده چون می زنم لهش می کنم..."جواب داده "ریلکس،ریلکس،ریلکس تر!"

3.آقای خانه خروپف می کند.بالشش را تکان می دهم تا خروپفش قطع شود در عوض بیشتر می شود.فکر کنم جهت بالش را اشتباهی چرخانده ام سمت ولوم زیاد.دکمه خاموشش هم کار نمی کند.تا صبح به خودم فحش می دهم مرض داشتی بالشش رو تکون دادی؟!

4.طرف اومده به بابام گفته :آقای دکتر به دادم برس زنم همش دختر میزاد،گاوم همش پسر!

5.مامانم وهمسایه ها پول گذاشتن روی هم برای یکی از باغبون های پیر محوطه چیزی خریده اند که لازم داشته.طرف اومده از مامان تشکر کنه گفته خیلی ممنون.لطف کردید.منم جای پسر شما!

6.خواهر شوهره ،خواهرک داشته پز جهاز یکی از فامیل ها را می داده که مارکش اله است و بله.شوهر خواهر سر رسیده و گفته این ها که گفتی عین جهاز خواهرک است.خواهر شوهر گفته اما خیلی جنس های بدی هستن حالا پشیمونیم که اینا رو خریدیم

بعدا نوشت:آقای خانه وبلاگ را مدتیست کشف کرده.من هم می دانستم .اما مشکل این جاست که از وقتی این پست رو خوانده هی غر می زند من خروپف نمی کنم.خودت خروپف می کنی!

شهری که دوست می دارم.


وقتی وارد یه وبلاگی میشم که تا حالا نخوندم.اول چندتا پست اولش رو می خونم که ببینم چطور می نویسه و فکر می کنه.اگه خوشم بیاد میرم سراغ آرشیوش اگه زمان خرداد و تیر  88 رو داشته باشه اول اونا رو باز می کنم که ببینم در مورد اون روزها چی نوشته اگه دیدم که کم و بیش مثل خودم فکر می کرده برمی گردم و از اولین ماه آرشیوش می خوانم تا بشناسمش و مشتری شم به قولی.

دیشب وبلاگ جدیدی را دیدم .قشنگ نوشته بود و صمیمی .از امتحان خرداد 88 هم سربلند بیرون آمد اما ما بین نوشته هایش از سفری که به شهر من کرده بود نوشته بود، بد گفته بود از هوایش ،از مردمانش از سفرش.خیلی دلم گرفت.آخر مگر با یک سفر چند روزه به شهری می توان انقدر راحت قضاوت کرد.اگر سفرت خوب نبود دلیل بر بدی شهر و مردمانش نیست.نمی گم که شهر من عالی است و مردمانش بهترین اما سیاه سیاه اون جوری که نوشته بود نیست.

وبلاگ را بستم.دیگر نمی خوانمش. او از شهری بد گفته بود که من با شنیدن اسمش ضربان قلبم تند می شود از خوشحالی.شهری که ده سال پیش برای همیشه ترکش کردم.شهری که خاطرات خیلی خوب و خیلی بد ام را در خود جا داده.شهری که دوست می دارمش.

من هستم


1. بازارچه خیریه ای که قبلا گفتم امروز و فردا هم برقراره.رفتنش خالی از لطف نیست.

2.سرم خیلی الکی شلوغه.زودی برمی گردم.

3.مرسی کفشدوزک که به یادم بودی.

اووووووووووووووف

اول تصمیم گرفتم پست رمزدار درست کنم و حرفام رو بنویسم بعد دیدم نه .اعصاب این کار رو ندارم.اما دلم گرفته خیلی.یه ماجرایی دیشب باعث شد یه دعوای قدیمی 3 ساله مثل یه زخم سر باز کنه.حرفهای نگفته خیلی زیادی زده شد.اما موضوع ایه که طرف دعوا پدرشوهرمه که کلن گوش شنیدن نداره.البته که با پسرش دعوا کرده نه من.اما پای منم وسط هست.می ترسم از خیلی چیزها.الان تو موقعیتی نیستم که این استرس رو تحمل کنم.نمی دونم شاید نوشتم .یکم که بهتر شدم.دعا کنید برامون.مخصوصا آقای خونه.هرچی هست اون پدرشه واسه اش خیلی سخته که پدرش این جوری درحقش نامردی کنه.

پ.ن :

1.فکر کنم دیگه لازم نیست واسه فردا کتلت بپزم.

2 .:نمی دونم چرا هرکاری می کنم رنگ نوشته هام یه دست نمیشه.

تاثیر هورمون ها بر کتلت


اگه همسایه های این ساختمون تا حالا فکر می کردن من یه زن شاد و شنگول و مهربونم دیشب احتمالا به اشتباهشون پی بردن.تقصیر من نبود ها!

اول این که نزدیک هفته خوش اخلاقیمه، دوم این که نزدیک امتحان هامه ،سوم این که مهلت پایان نامه ام داره تموم میشه ،چهارم این که نزدیک امتحان کارشناسی ارشده، پنجم این که بلد نیستم کتلت بپزم!

پدر شوهر زنگ زده خودش رو دعوت کرده به صرف کتلت،من به خاطر دلایل ذکر شده به مدت ده دقیقه با صوت دلنواز و خوش آهنگی جیغ و داد راه انداختم.بعدشم رفتم تو اینترتت سرچ کردم ببینم کتلت رو چه جوری درست می کنند!!

پ.ن:اعصاب ندارم ها، اگه بخندی که کتلت درست کردن بلد نیستم باهات برخورد می کنم ها!

یک عدد آیدای یخ زده خودسانسوری می کند

1.از دیروز هرچی اومدم بنویسم ،دستم نمی رفت بنوشتن اون موضوع خاصی که حالم رو بد کرده.خیلی دلم می خواد بنویسم اما می ترسم.از خودم که تو این لحظه های عصبانیت چیزی رو بنویسم و کسی رو متهم کنم و بعدا پشیمون بشم.پس فعلا بی خیالش می شوم شاید بعدا نوشتم.

 

2.فرض کنید تو سالن مرجع کتابخونه مرکزی دانشگاهتون نشستید.فرض کنید خیلی براتون مهمه که مطالب رو خوب بخونید و بفهمید.فرض کنید یه آدم فوق العاده مذهبی نمی دونم چی چی ورداره بلند گو مسجد دانشگاه رو بذاره روی موج رادیو قرآن.مسجدم جفت کتابخونه.بعدشم فرض کنید بچه کتابدار هی میون میزها بدو بدو کنه.فرض کنید جلوییتون هم صدای صندلیش رو دربیاره.فرض کردید؟حالا لطفا قیافه من رو تو اون لحظه فرض کنید!!

 

3.دیشب رفتم حموم.بعدش یه لباس خواب گرم پوشیدم و گرفتم خوابیدم.تا صبح خواب دیدم تو قطب شمال دارم یخ می زنم.صبح که بیدار شدم دیدم بعللللللله یک آدم...(جاش یه کلمه خیلییییییییییی بد بد بذارید)رفته دیگه بخار ساختمون رو خاموش کرده و چیلر تا صبح به عنوان کولر باد خنک از خودش بیرون می داده!!

 

4.از همه دوستان عزیزی که با کامنت هاشون دل گرمم کرده بودن ممنونم.بیشتر از اون چه که واژه بتونه بیانش کنه.مرسی.