همراه شو عزیز


با تمام این اتفاق هایی که می افته و افتاده سخته که ازشون بگذری و ننویسی حتی اگه به ضررت باشه.

این که فردا بازم قراره مردم بیان تو خیابون ها نگرانم می کنه.این نحوه مبارزه نگرانم می کنه.این که جلو جلو همه رو آماده کنی که ما داریم میایم و خب اونا هم زودتر از همه با باتوم و چماق و اسلحه بیان و بزننت و ببرنت از نظر من راهش نیست.
من خودم تو راهپیمایی رفتم،شعار دادم ،نعره زدم با دیدن چماق به دست ها فحش دادم.نمی گم نکردم یا از اصل با این قضیه مشکل دارم اما احساس می کنم باید یه راه عاقلانه تری هم باشه.یه راهی که بتونیم جمع بشیم و بهم خبر بدیم اما یه جوری که یکم مخفیانه تر باشه.که تا اونا به خودشون بیان ماها جمع شده باشیم نه این که اونها نذارند ما اصلا به اونجا برسیم.حالا میشه از طربق انجمن اسلامی های دانشگاه ها باشه که به اعضاشون بگن اون اعضا هم به کسانی بگند که بهشون اطمینان دارند .بالاخره دور و بر ما یه ده نفر هستند که بدونیم از خودمونند.اونا هم به ده نفر دیگه بگند.و همین طوری تا بشه با خیال راحت تر تجمع کنیم.نمی گم این جوری لو نمیریم اما خب احتمال این که دیر خبردار بشند و دیر برسند هست و این برای ما یه فرصته.
اما موضوع دیگه که خیلی مهمتره اینه که اصلا ما چی می خوایم؟مشکل یه نفر یا دونفر که سرکار هستند نیست که اگه اونا برند ما آزاد می شیم.این اشتباهیه که سی سال پیش پدر و مادرهامون کردند و الان ما یقه شون رو گرفتیم و می گیم چرا؟پس نباید کاری کنیم که پس فردا بچه هامون ما رو بازخواست کنند.الان همه با هم میریم و شعار میدیم اما آیا خواست همه مون یکیه؟یه عده میگن اصل نظام باید حفظ بشه و کشور باید اسلامی باشه و فقط باید به همین قانون اساسی درست عمل کرد.یه عده میگن نه باید جمهوری واقهی باشه اگه هر کسی رای آورد بیاد سر کار چه مسلمون دو آتیشه باشه چه کمونیست یا نه معتقد به هر چیزی اما با رای اکثریت انتخاب بشه.یه عده دیگه میگن اصلا خانواده شاه برگردند.و کلی از این عقاید وجود داره که خودشون مسئله مهمی ایند که باید درموردشون حرف زد.نه این که بگیم حالا اینا برند بعد یه فکری می کنیم.نه اتفاقا حرف اصلی اینه که واسه چی باید مبارزه کنیم؟با کی باید بجنگیم؟
سی سال پیش آقای خم.ینی گفتند که قصدشون رهبری نیست و میرن قم اما نرفتند و رهبری کردند.سی سال پیش ایشون از طریق کیا.نوری فرمودند با چپ ها کاری ندارند که داشتند.گفتند جمهوری باید باشه که نبود و ما یه دهه شصت خونین داشتیم.حالا هم وضع همینه.مو.سو.ی باید جوابگوی همون دهه شصت باشه و کر.و.بی هم فساد مالیشو توضیح بده.اونا جرقه رو زدند اما رهبر ما نیستند یا لااقل رهبر من نیستند.اگه هر کدوم از این آقایون رای می آورد تو مراسم تنفیذ دست رهبر رو ماچ می کرد و آب از آب تکون نمی خورد.
من دیگه رای ام رو نمی خوام.می خوام خون ند.ا و سهر.ا.ب و صا.نع و بقیه جوان هامون هدر نره و خون هایی دیگه ایی به زمین نریزه.الان حرف من اینه که آیابه فکرکردیم که چیکار داریم می کنیم و چی می خواهیم تا بعدا سرمون رو پایین نندازیم و بگیم اشتباه کردیم.کاری که گن.ج.ی و عبد.ی و حجا.ری.ان و... کردند.
به نظرتون الان وقت این نیست که به این چیزها فکر کنیم؟

این جا ایران،صدای آیدا


1.با یه خانم تحصیل کرده و به فرنگ رفته تو خیابون راه می رفتیم و در مورد قوانین راهنمایی و رانندگی حرف می زدیم.بهش گفتم نمی دونم چرا وقتی سر چهار راه وایمستم تا چراغ عابر پیاده سبز شه بعد رد شدم کلی متلک می شنوم.
اونم شروع کرداز فرانسه و سویس و ایتالیا برام گفت.که اونجا اصلا امکان نداره کسی این قوانین رو رعایت نکنه حتی اگه نصفه شب باشه و کسی دورو برش نباشه و هر کسی خودش حواسش به این چیزها هست و...همین طوری داشت می گفت که رسیدیم به یک چهار راه که چراغ عابرش قرمز بود.من ایستادم. دیدم اون خانوم همین طوری داره میره.داد زدم وایستا!چراغ عابر قرمزه.همین طوری که داشت از خیابون رد می شد داد زد:ولش کن.این جا ایرانه!

2.همچنان این جا می نویسم.می دونم این مشکل فیلتر حل میشه.چون غیر از من کلی وبلاک نویس دیگه هم به این درد دچار شدن و خب می دونم که می گذره و رو سیاهیش می مونه واسه خودشون.

3.تو پست پیش نشد که بنویسم.تاثیر انرژی مثبت و دعا های شما تو بهبود حالم خیلی نقش داشت و مرسی بابتشون.

4.خیلی بده خواهرت که زبونش خیلی تلخه حامله و پا به ماه هم باشه.هورمون هاش هم قاطی پاتی شده باشه .تازه تو بلاد کفر هم باشه .اون وقت هم هی فرت فرت بره رو اعصاب کل خانوادهو کسی نتونه جوابش رو بده!!ترکشش فقط به من نخورده.مامان و خواهرک رو به گریه انداخته.به جان پرزیدنت مون قسم اگه به خاطر فینگیلی تو شکمش نبود تا حالا یکی از ما سه تا حالش رو گرفته بود.

5.به آقای خونه گفتم نذار من بیش از حد کاکائو و شکلات بخورم چون مقدار زیادش برام تولید استرس می کنه.(بعد از خوردن کیک شیطان ولنتاین به این نتیجه رسیدم!)نوشابه های گاز دارهم همین طور.چون دلم درد می گیره(نوشابه دوست ندارم اما دلستر!!!).حالا ایشون هی میاد میگه :دلت کاکائو نمی خواد؟دلستر چی؟تو روخدا برو کاکائو و دلستر بخور تا من دعوات کنم!!!

6.به آقای خونه نقدهامو ازدوتا نمایشنامه دادم که بخونه و اگه غلط تایپی دارم درستشون کنه.بعد اومده شاکی که چرا انقدر غلط نوشتاری داری.اومدم سراغ نقدم می بینم از اون جاهایی که تو گیومه دیالوگ هایی استاد بیضایی روبه صورت نقل قول مستقیم از کتاب آوردم یا ابیات تعزیه رو درست کرده.و شاکی هم هست از اینه که چرا انقدر شکسته نوشتیشون!!

7.یه خونه تکونی تو لینک های وبلاگم کردم.خوندن بعضی مطالب باعث میشد حرص بخورم که چرا این طرف فکر می کنه آسمون سوراخ شده این افتاده پایین و خودش رو ته ته عقل می دونه واز بالا به همه نگاه می کنه .آخرش به خودم گفتم رودربایستی که ندارم.حذفشون می کنم تا دیگه نخونمش و حرص نخورم.

8.کمک فوری: کسی کتابی در مورد "تارخ جمهوری ونیز"
و "شرایط زندگی اجتماعی مردم آمریکا تو دهه چهل و پنجاه قرن بیستم" می شناسه؟خیلی خیلی مهمه و لازمشون دارم.

9.بیخود.اصلا هم تو این پست از این شاخه به اون شاخه نپریدم.(آیکون آیدای با خودش در گیر!)

کاشکی مادرانمان دعایمان کنند


جهت شفاف سازی افکار عمومی حالم خوب است از لحاظ پست قبل و بد است از جهت اتفاقات این چند روز و خونین شدن ژاله ها که با این فیلتر شدن بلاگر نوشتنش کمی سخت است.

دیروز خیلی سعی کردم آپ کنم واز این روزها بنویسم که نشد.اما شما خود حدیث مفصل بخوانید.
چند وقت پیش درباره"افرا. یا .روز .می گذرد" اثراستاد بیضایی نقدی نوشتم که در جمله آخرش این بود:"این روزها روز می گذرد اما به سختی."
شاید این جمله حال همگی ما باشد و یا این شعر از "امیر آقایی" :

آقا،
هی آقا
آورده ام شناسنامه ام را
به صفحه آخرش
یکی دو برگ اضافه کنید.
در این روزهایی که این همه می میریم
احتیاط
شرط واجب عقل است.

پ.ن:هم شعر هم عنوان پست برگرفته از کتاب "من از جغرافیای جهان فقط راه خانه ام را بلدم" نوشته امیر آقایی از انتشارات ثالث است(هر کاری کردم که لینک بدم نشد).خواندنش خالی از لطف نیست.

فکر کنم دوباره نوبت من شده!


ما دوست های وبلاگ نویس اوضاع بامزه ای داریم .هر دفعه یکی دوتا از دوستان میرند تو لک ماها میریم دلداریشون میدیم.بعدش نوبت ها عوض میشه و اونا میان مارو دلداری میدن.

شاید این خوبی وبلاگ نویسی باشه.
الانم حال من خوب نیست.حال آقای خونه هم خوب نیست.اوضاع بدیه.فشار بدی رو هر دومونه.قبلا هردفعه که یکی مون آمپرش می رفت بالا اون یکی دلداریش می داد.اما حالا هر دو فیوز سوزوندیم.
خیلی هم بد موقعیه بابا این جاست و این سردی بین ما رو هر چند سعی داریم مخفیش کنیم می بینه و می فهمه.دیشب یه غمی تو چشماش دیدم که دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار.خیلی سخته که غمت،عزیزانت رو ناراحت کنه.
امروز آقای خونه با بدخلقی بیدار شد.سعی کردم من حالم خوب باشه و بهش روحیه بدم.اما عوض این که من حال ایشون رو خوب کنم ایشون احوالات من رو قهوه ای کردند.

در ضمن یه چند روزی نیستم.نه این که جایی برم.نه.امروز باید پول این ماه شاتل رو بدیم وراستش پولش رو نداریم.اگر تا شنبه پول دستم اومد که پرداختش می کنیم و خلاص.وگرنه شنبه میرم سایت دانشگاه و میام این جا.(فردا دانشگاه تعطیله)
اما لطفا این چند روز تنهام نذارید.من به دعا و انرژی مثبت اعتقاد دارم.اگه شما هم اعتقاد دارید اون رو از من دریغ نکنید.

من+اقای خونه+بلاگر


آقای خونه دیروز به خواهش من نشست پای وبلاگم که برام امکان نظر خصوصی رو بوجود بیاره.

اولش گفت خب نظرات رو تاییدی کن.
منم گفتم اصلا این جوری دوست ندارم.
بعدش پیشنهاد داد خب برات ایمل بزنند.
گفتم ا(با کسره بخونیدش)!نه بابا!خب اون بیچاره ها میگن بیا چت کن من میگم کندم اون وقت تو...
حرفم رو قطع کرده میگه.پس مشکلت اینه که چت بلد نیستی خب بیا یادت بدم تضمینی...
در این جا من چند تا مشت بهش زدم اونم جوابم رو داد.(فقط اینا نبود که بهش مشت زدم.قبلش کلی مسخره ام کرده بود که تو بلدی گودر چیه ؟نه بابا.بلدی اد گجت چیه؟نه باباو....) اینا یعنی لازم بود مشت بخوره.
خلاصه بعد از کلی ور رفتن با بلاگر و گفتن هی وای عجب امکاناتی داره این بلاگر.ازش پرسیدم خب به چه نتیجه ای رسیدی؟
گفت:منم می خوام وبلاگ بزنم.آدرسش هم به تو نمیدم!!

خدایش جای من بودید چیکار می کردید؟نه مشتش نزدم.رفتم خوابیدم.خسته بودم حوصله نداشتم.اما کفشدوزک عزیز و لاله جان ببیند به خاطر دوستیمون چه چیزهایی رو تحمل می کنم و دم برنمیارم تا نظر خصوصی دار بشم.هییی هییی

البته امروز صبح گفت یه راهی براش پیدا کرده و حالا شب میاد و به امید پروردگار منم نظر خصوصی دار می شم .تازه فونتم کرده تاهما.
پس دیگه جای غرغر نمی مونه و همتون پاشید بیاید این ور.ببینید کل جاده رو براتون هموار کردم.بگو یا علی.آفرین حالا شد.

نارسیسم حاد

رفتم به این لینک و این 5 تا آدرس رو نوشتم.
آیدا
کفشدوزک
لاله خانومی
دختر معمولی
خانم توت فرنگی

البته لیستم خیلی زیاد بود.اما بیشتر از5 تا رای نمیشد داد.
اما عیب نداره. فردا میرم از دانشگاه به بقیه دوست هام هم رای میدم.اونجا کلی کامپیوتر داره و هر کدوم آی پی شون فرق می کنه. (آیکون آیدای هفت خط)
شیخ جان شرمنده زن بودن ملاک بود ها!جسارت تلقی نشی یه وقت.


بعدا نوشت:
از اون جایی که من رو بد جو می گیره تا حالا به این دوستان هم رای دادم.حالا باز کامپیوتر گیر بیارم احتمالا تعداد رای هام بیشتر هم میشند:))
فندق
آناهیتا
خانم معلم
شاپرک
زن بابا
لوسیمه
دختر نارنج و ترنج
گیلاسی
خارخاسک
گیس طلا
فرناز
شادی
موقع رای دادن به آکادمی گوگوش هم دچار همین وضع شده بودم با هر تلفنی به یکی رای می دادم.خوب شد من خدا نشدم.

یه سوال:اون جا نوشته وبلاگ های متقلب حذف میشن.من که جزو متقلب ها نیستم نه؟فقط دوست هام زیادند:))


*** بعدا نوشت:اضافه شد.البته فعلا بلاگر مشکل داره نمی تونم لینک مستقیم بهشون بدم.اما اگه تو پیوندها نگاه کنید وبلگ هاشون رو پیدا می کنید.
لیلیتا
گلابتون
سبک وزن
بهناز
مینو

خودم کردم که لعنت بر خودم باد


یعنی خدا نکنه من بخوام زرنگ بازی دربیارم.یه بلایی بعدش سرم میاد که تا یه هفته شکر خوریش رو می کنم.

دیشب ساعت 9 به استاد راهنمام اس ام اس دادم که توی این هفته کی میتونم ببینمتون.؟
استادم یه بیست روزی رفته بود سفر.منم گفتم خب الان سرش شلوغه.عمرا بگه فردا بیا.منم فردا رو وقت دارم این قصل رو جمعش کنم.اس ام اس هم نمی رفت یعنی نوشته بود در انتظار.گفتم ای ول.آخر شب به دستش میرسه و نمی تونه بگه من پیگیری نکردم.
آخرهای بفرمایید شام بود دیدم زده فردا ساعت 9 بیا دفترم!!
انگاری یه سطل آب یخ رو ریختند پس کله ام.نه نمایشنامه ام ادیت شده بود نه فصل اولم رو تموم کرده بودم.دوباره رفتم رو ویبره.*حالا هی آقای خونه می گفت کاری از دستم بر میاد منم می گفتم نه.فقط تو رو خدا باهام حرف نزن بتونم بنویسم.
دردسرتون ندم نا نصفه شب داشتم می نوشتم اونم با تایپ ضعیف من.یه جوری سمبلش کردم که خودم خجالت می کشیدم امروز تحویلش بدم.گفته بود 50 صفحه بشه من 17 صفحه نوشته بودم.
صبح بلند شدنم هم مصیبت بود.خدایشش صبح برای من از 9 به بعد تازه شروع میشه و از ده دیگه رسما روزم رو شروع می کنم(پس فکر کردید چرا این کار رو انتخاب کردم. خب حوصله صبح زود بیدار شدن رو ندارم !!)
بالاخره با هر مصیبتی 8 صبح از خونه اومدم بیرون خوش اخلاق!!! قبل از اومدن هم کرم پودر گریم زدم که قیافه ام قابل تحمل شه.حالا در به در دنبال یه کپی بازم که کارم رو پرینت بگیرم.پدری ازم در اومد که مادر بگرید!!(به قول خانم توت فرنگی)
خلاصه کار رو تحویل استاد دادم و قرار شد هفته دیگه برم پیشش تا نظرشو بگه.(قربونتون یه هفته وقت دارید تا دعاها و انرژی مثبت هاتون رو بفرستید.منتظر یاری سبزتان هستم)
 همه این ها رو گفتم که برسم به این که زرنگ بازی به من نیمده.همچین تو چاهی که خودم کندم می افتم که باز هم مادر بگرید!!

جالب اینه که استادم گفت وای آیدا چقدر پوستت خوب شده!!

*ویبره یه حالت جدیده که هی واسه من پیش میاد.تمام بدنم شروع می کنه به لرزیدن.نه فقط دست هام.گونه هام،تمام صورتم،عضله های پا و دستم.اصلن هم سردم نیست.بعضی مواقع که استرس دارم این جوری میشم اما بعضی وقت ها بدون دلیل.چند شب پیش نصفه شب وسط خواب رفتم تو ویبره واز شدت لرزش خودم بیدا شدم.نمیدونم این ضمیر ناخودآگاهم داشته به چی فکر می کرده تا صبح لرزیدم و چشم دوختم به سقف و خب صد البته آقای خونه هم خواب بودند.


راهنمای نظر گذاشتن برای من!!!!!
1.به قسمت نظرات می روید.

2. اگر وبلاگ دارید نظر به عنوان نام و آدرس اینترنی رو انتخاب می کنید.

3.اگر وبلاگ ندارید با اپن آیدی یا آدرس ایمیلتون وارد می شوید.

4.می توانید به صورت ناشناس نظر بگذارید(اما اگر این جوری کردید با من طرفید!!)

5.بعد متن نظر خود را تایپ کرده و روی ارسال نظر کلیک می فرمایید.

امید است که با تلاش شما و حول و قوه الهی این کار صورت پذیرد.

خواستم بگم هستم

1.نمایشنامه ام رو دادم بابا بخونه.بعد یک ساعت اومده و میگه:دخترم برات غلط املایی هایت رو گرفتم.یکسری قواعد نگارشی رو هم رعایت نکرده بودی اون رو هم برات علامت زدم.میگم بابایی جونم اینا رو بی خیال متنش چطور بود؟میگه خوب بود. اما ووو دوباره شروع می کنه ومیگه.اعتراض می کنم که در مورد محتواش یه چیزی بگو.مگه استاد راهنمام هستی. اینا چیه آخه.میگه مگه این برای پایان نامه ات نیست.خب نمی خوام اونجا به این نکات گیر بدن ازت نمره کم کنند.
حالا به نظرتون نباید قربون بابام برم ؟

2. برنامه قبیله رو تو BBC می بینید؟اگر نه حتما ببینید.فوق العاده است.(هرچی گشتم لینکش رو پیدا نکردم که بذارم)

3.بازارچه خیریه غذا مربوط به انجمن ام اس 19 و 20 ام این ماهه.اگه وقت دارید حتما برید.هم فال هم تماشا. از ساعت یازده و نیمه تا دو نیم.(آدرس: خیابان وصال شیرازی - بین خیابان های انقلاب و طالقانی - کوچه ی شمس - سر کوچه یه بانک ملت هست.انجمن ام.اس ایران.)

4.خیلی بده وبلاگت رو آشناهات پیدا کنند و بخونند اما بدترش اینه که تو وبلاگ یه آشنا رو پیدا کنی و بری ببینی توش در موردت چه چیزهای بدی که ننوشته!

5.دوست ندارم اخبار مربوط به مصر و تونس رو دنبال کنم.یاد شوق و شوری که یک سال و نیم پیش داشتیم می افتم.حالم بد میشه.اگه دیدید یه جا دراند در این مورد صحبت می کنند و یه زنی داره از اون جا به سرعت در میره بدونید اون زنه منم.

6.الان دارید می گید چه پست بی خودیه نه؟!راستش هنوز این وبلاگ رو اهلی نکردم.شایدم اون من رو اهلی نکرده.واسه همین دارم آسه آسه تاتی تاتی می کنم تا  راه رفتن تو این جا رو یاد بگیرم(خدا به داد شماها برسه!!)

سلام

انقدر درست کردن این وبلاگ ازم زمان و توان برد .که دیگه نا ندارم مطلب بنویسم.
زودی برمی گردم.

بعدا نوشت:از این پست تا پست همراه شو عزیز از وبلاگ دوم هست که به خاطر ف.ی.ل.ت.ر شدن بلاگر مجبور شدم بیام تو این وبلاگ و از نو شروع کنم.

چراغ ها را من خاموش می کنم


نمی دونم این کتاب رو خوندید یا نه؟توضیحی که این جا نوشته بد نیست برای کسایی که نخوندنش.

راستش قصدم معرفی کتاب نیست.امروز به خودم گفتم بازی بسه.حرف زدن،خندیدن ،نوشتن ،مهمونی دادن و... همه کارهات واسه اینه که خود واقعیت رو پشت این هیاهو قایم کنی.که تا اون بیچاره سرش رو میاره بالا بزنی تو سرش که نه!برو کنار.

حالم خوب نیست یه جورایی مثل کلاریس این قصه . به غیر از درد سر بچه ها و امیل دیگه همه مشکلاتش رو دارم.یه چیزهای دیگه ای هم اضافه تر هستند که دیگه دارن مجال نفس کشیدنم رو می گیرند.حال کسی رو دارم که با دست گلویش رو سفت چسبیدند و بعد بهش میگن نفس عمیق بکش و ریلکس باش.شاید خوندن این کتاب بهتون کمک کنه که حال من رو بفهمید.

دارم روزمرگی می کنم.شاید از کنار شماتو خیابون رد شم و شما بگید چقدر این زنه شاده،شاید سر میز پوکر  پیش شما نشستم و دارم بهتون بلوف می زنم و شما بگید این زنه چه خوشه.شاید تو جلسه نقد یک اجرا دارم با مجری کل کل می کنم وشما بغل دستیم باشید و بگید ای ول به این زنه یا نه بگید اه چقدر ور میزنه. راستش فقط خودم می دونم که من این چیزی که شما می بینید نیستم.خودم رو پشت کلی نقاب قایم کردم.اومده بودم این جا که بی نقاب باشم اما انگار نمیشه.

نمی خوام بگم که دارم میرم.پوست کلفت تر از این حرف هام.اما یه چند روزی نمی نویسم.چون دوست ندارم با نقاب خوشی بیام و بنویسم و دلم هم نمی خواد که بیام و از غصه هام بگم.وقتی میام که حالم بهتر باشه.نمی خوام این جا بشه غرغر نوشت.می خونمتون اما بی کامنت شرمنده.نمی تونم،با همه بزرگواریتون ببخشید.

جواب دوست هایی که تو پست قبل کامنت دادند و من جواب ندادم رو بعدا میام ومیدم.الان نمیشه،نمی تونم.

بهم نخندید اما الان فقط دلم بوی اکالیپتوس می خواد و مزه کنار.

اگه یه روز پسر دار شدم

اگه یک روز پسر دار شدم،بهش یاد میدم جنس با جنسیت فرق داره.که جنس دست خدا بوده و جنیست در طول تاریخ بر زن اعمال شده.

بهش یاد میدم که مرد بودن نه یعنی کار بیرون و بس.

بهش یاد میدم که کار خونه وظیفه زن ها نیست چه زن مادر ش باشه چه خواهرش و یا زن و حتی دوست دخترش.

بهش یاد میدم که اگر توی خونه کمکی کرد لطف نکرده وظیفه اش بوده که به پارتنرش کمک کنه چون خونه مال هر دوشونه.

بهش یاد میدم وقتی اومد خونه همه خستگی هاشو بذاره پشت در و بیاد تو همون طور که زنش که مادرش که همه زن ها این کار رو می کنند.

بهش یاد میدم اگه انتظار داره به خاطر جارو کردن یا شستن ظرف ها ازش تشکر بشه اونم باید از پارتنرش به خاطر تمام کارهایی که برای خونه انجام داده تشکر کنه.

بهش یاد میدم که نگوید من برات رفتم خرید بگه من برای خونه مون رفتم خرید.

خیلی چیزها هست که باید بهش یاد بدم که بعدها بتونم سرم رو بالا بگیرم و بگم این پسرمه.


پ.ن: این متن وقتی به ذهنم رسید که داشتم تمام روز خونه رو تمییز می کردم و فهمیدم اگه من امتحان داشته باشم یا سرم شلوغ باشه آقای خونه به فکرش نمی رسه این کارها رو بکنه چون احتمالا از بچه گی تو ذهنش این بوده که این ها وظیفه زن خونه است.و این که علت نوشتن این حرف ها دعوا یا دلخوری نبوده.


چند ساعت بعد:

یک عده دوست هستیم که خونه هم جمع میشیم.خیلی جریانات داریم که دوست دارم بنویسم.قرار بود که امشب بیان اینجا.تو این مدت که این جا می نوشتم داشتم هم زمان بخار شور می کشیدم هم جارو و هم غذا می پختم.یک ساعت پیش دونه دونه زنگ زدن که ای وای یادمون رفته بود قرار دیگه ای گذاشتیم .یا این که چون فلانی نمیاد منم نمیام.

یه دفعه همه خستگیم تو تنم موند.راستش واسه خونه مرتب کردن نه.چون این یه بهانه بود.اما برای غذاها چرا.چیکار بکنم با این همه غذا؟!

چیز خاصی نگفتم اما فکر کنم از صدام متوجه ناراحتیم شدند.حالا هم دوباره زنگ زدن که نه میایم و برنامه مون رو تغییر دادیم.اما نمی دونم چرا دست و دلم دیگه به کار نمیره.می خواستم کیکی رو بپزم که دوست دارند اما حالا تخم مرغ ها و هویجو همزن و کلا همه وسایل رو گذاشتم سرجاش.دیگه دلم نمی خواهد کار خاصی بکنم.یه دفعه ای دلم گرفت.دارم میرم.فکر کنم تا فردا شب هم نیام.فعلا.

کوچ


خوبی بلاگفا اینه که فارسیه و برای من قابل فهم!!اما چند وقتیه که راحت بالا نمیاد.برای نظر گذاشتن واسه دوست های بلاگفاییم باید چند بار سعی کنم.خلاصه داره اذیت می کنه.

الان این آدرس رو درست کردم.اما هنوز نتونستم باهاش راحت باشم.مخصوصا این که نمی دونم لینکدونی گودریم و آرشیوم رو چطور به اون جا منتقل کنم.

کسی می تونه کمکم کنه؟

البته اگرهم برم تا یه مدت این جا رو نگه می دارم که ببینم چی میشه.

عکس از خونه های مورد علاقه ام

راز جهان


امتحان ها تموم شد باید بچسبم به پایان نامه.دلم نمی خواهد پست غمگین بذارم.واسه همین امروز دوبار می نویسم.

شما کتاب راز رو خوندید؟اعتقاد دارید اگر چیزی را واقعا بخواهید دنیا بهتون میده؟من اعتقاد دارم.دیر و زود داره اما سوخت و سوز نه.

اما باید کامل و درست بخواهیدش.دیشب داشتم فکر می کردم دیدم که الان هرچی رو قبلا می خواستم  رو به نوعی دارم.مثلا من همیشه دلم می خواست شوهرم مهربون و راست گو وعاشق باشه.می گفتم همین سه تا صفت کافیه.حالا هم آقای خونه هم مهربونه هم راستگوئه و هم عاشق.تقصیر خودمه که پول و مسئولیت پذیری و چیزهای دیگه رو نخواستم.یا مثلا  همیشه دوست داشتم دانشگاهی که الان  هستم درس بخونم اما دقیق معلوم نکردم تو چند سالگی.واسه همینه که تو 28 سالگی وقتی که چهار بار دانشگاه و سه بار رشته عوض کردم الان دارم رشته مورد علاقه ام رو تو دانشگاه مورد علاقه ام می خونم.

حالا شما هم حواستون باشه چی رو می خواهید.به کلمات توجه کامل رو داشته باشید.

حالا منم رفتم عکس خونه مورد علاقه ام رو پیدا کردم تا این دفعه قشنگ منظورم رو برسونم.تازه چند تا هم .که حق انتخاب هم به کائنات بدم تا کارشون راحت تر بشه..عکسش رو براتون می ذارم.اما هرچی گشتم عکس کتابخونه مورد علاقه ام رو پیدا نکردم.البته هستی می تونه فعلا اون رو فاکتور بگیره!!


بعدا نوشت:

1.کائنات عزیز برای رفع سوتفاهم خواستم عرض کنم که خونه ام تو همین تهران باشه.اون دریاچه و آبی رو که کنار بعضی خونه ها دیدید گمراهتون نکنه.شما می تونید جاش استخر بذارید.یا نه اگه کرمتون زیادتره غیر از خونه تو تهران خودمون یه ویلا مثل اینا رو تو جنوب فرانسه یا اسپانیا هم دادید قبوله!!

2. کائنات عزیز  به دوستم آناهیتا هم از اینا خونه ها بدید.

می نویسم تا یادم باشه.

خدایا خودت بهتر می دونی تو این چند سالی که بندگیت رو کردم هیچوقت بد کسی رو نگفتم و نخواستم.هرکس هر کاری کرد واگذارش کردم به تو بدون آه و نفرین.بازم خودت شاهدی که من و همسرم چقدر سعی می کنیم نون حلال بیاریم خونمون.خودت می دونی به خاطر این وسواس چه کارهایی رو نکردیم اونم با وضعیت مالی بدی که داشتیم.منتی نیست باید همین کارها رو می کردیم اما الان یه خواهش دارم.می خوتم نفرین کنم با تمام وجودم .اون نامردی که بعد از چندین ماه آخرش پولمون رو خورد رو می خوام نفرین کنم.خودت می دونی که چقدر سخت داریم روزهامون رو می گذرونیم که با سیلی صورتمون رو سرخ می کنیم.ازش نگذر.از ذره ذره این پول نگذر.بی انصاف نیستم ها که اینارو می کم.اون بی انصافه. طاقت ندارم واگذارش کنم به روز قیامت.می خوام همین الان تقاص پس بده.خدایا تمام اون پول خرج دوا و درمونش بشه.شرمنده به من مربوط نیست زن و بچه داره.مگه اون فکر کرد به خانواده دو نفره ما که امیدوار بودیم با اون پول یه ذره از قرض هامون رو پس بدیم. که الان نمی دونم په جوری از شرمندگیشون دربیایم.نمی گذرم اصلا نمی گذرم.خودت شاهد بودی که دیشب همسرم نذاشت زنگ بزنم بهش و اینا رو بهش بگم.واسه همین این جا می نویسم .می نویسم تا یادم باشه همیشه.که خر نشم و ببخشم.خدایا اگه روزی از هرکس که به من بدی کرده بگذرم از این آدم نمی گذرم.تو این زمان بدترین ضربه رو بهم زد خدایا بدترین ضربه رو طوری بهش بزن که تمام این درد و رنجی رو که من تو این چند وقته به خاطر نامردیش کشیدم بکشه.

در غیبت کبری چه گذشت؟


1.من تو این هفته فهمیدم مامان خیلی خیلی سخت گیری می شم.چون که کار من همش این بود که پای کامپیوتر باشم برای تایپ کارهام.خب آدمم دیگر دل دارم هی دست می رفت می خورد به دکمه مودم اونم خودش روشن می شد ومنم دیگه ... .خلاصه دیدم نمیشه.سیم مودم را در آوردم و از دست خودم قایم کردم تا عین بچه آدم برسم به درس و مشقم.آقای خونه می تونست از نت استفاده کنه اما من نه.الانم که این جام واسه اینه که تقریبا کارهای فردا رو انجام دادم واسه همین به خودم جایزه دادم.جذبه رو حال می کنید؟!

2.کلا آستانه درد بالایی دارم.دست به گریه ام خوبه ها.اما واسه درد نه.آخ هم نمی گم.دیگه چی از این مثال روشن تر که سه هفته روی قوزک پای شکسته ام راه رفتم و به نظرم دردش زیاد نبود.پام بدجور ورم کرده بود به زور خواهرم رفتم دکتر ( اون موقع با خواهرم تنها زندگی می کردم.)بعد از عکس معلوم شد پام شکسته.دکتر دهنش وا مونده بود که چه طوری این درد رو تحمل می کردی؟!

اما این دفعه دندون درد بد بلایی به سرم آورد.روز اربعین خونه مادر شوهرم داشتم نذری می کشیدم که دیدم دارم از درد می میرم چشمام پر اشک شده بود.خیلی حالم بد بود.مادر شوهر گیر داد که برید درمانگاه شبانه روزی.زنگ زدم قیمت گرفتم مخم سوت کشید.لازم به ذکر نیست که بگم وضع مالی ما در حال حاضر مثل مردم اتیوپیه !گفتم نه من درد رو تحمل می کنم.اومدم از توت فرنگی بپرسم چیکار کنم که مرده شور بلاگفا رو ببرن اصلا وبلاگش باز نمیشد.خلاصه فرداش رفتیم عصب کشی نمودیم و البته دکتر گفتن حالا حالا ها کار داری... .

3.دندونم خیلی درد می کرد .رفتم داروخانه گفتم یه مسکن برای دندون درد می خوام آقاهه که برگشت جوابم رو بده دیدم خودش دوتا دندون جلو رو نداره بقیه دندون هاشم یکی در میون اند.گفتم ابالفضل حالا چه خاکی به سرم بکنم کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی!!!! اما این رو داد.که انصافا خوب هم بود.

4.بازهم در راستای رفتن به دندون پزشکی.رفتم جلو آیینه از دیدن خودم وحشت کردم رنگ و روی زرد.زیر چشمم گود.خلاصه داغون بودم.دیدم نه این جوری نمیشه.مداد چشم رو بر داشتم و یه خطی بالا و گایین چشمم کشیدم با کمی ریمل که شاید بقیه من رو می بینند نترسند.که البته تاثیر جالبی داشت .رفتم درمونگاه.منشی دکتر  مرد بود تا من رو دید که بفرمایید نوبت شماست!!!آقای خونه هم یه پیرمرده و یه آقای جوون رو نشون دادگفت نه اونا زودتر اومدن.منشی هم اصرار داشت که نه کار این خانم ضروری تره!!!به آقای خونه  گفتم :نه انگار مدادچشمه اثر خودش رو داشته!!

5.حالتون بهم نخورد از این همه خاطره دندونی؟.چی کار کنم یا می تونم از خاطرات دندون دردم بگم یا از درس هام.فکر کنم دندون جالب تر باشه.

6.داشتم نمایشنامه می نوشتم .خودم نشستم یه دل سیر برای شخصیتم گریه کردم.مامانم زنگ زده میگه گریه کردی؟میگم آره طفلکی این پسره خیلی تنهاست!!!

7.من با بلاگفا مشکل دارم.شما چطور؟ وبلاگ خیلی از دوستان رو راحت نمی تونم ببینم.قسمت نظرات خیلی ها هم اصلا باز نمیشه.میاید اصلا کوچ کنیم بریم یه جای دیگه؟

8.دوستان عزیز مصرف زیاد میخک تاثیر بدی داره و گرنه من از پودرش به مقدار کم تو غذاها استفاده می کنم و طعم خوبی هم داره.


پ.ن:باز این بازی در میاره یه دست یه رنگ نمیشه!!!!


بعدا نوشت:چرا وبلاگ خارخاسک فیلتر شده؟

من برم دوباره سیم مودم رو قایم کنم تا برای دوتا امتحان فردا درس بخونم. فردا زودی برمی گردم.

آیدا در این دو روز چه کرد؟

دیروز که قضیه حمام کذایی رو گفتم و رفتم حالم خوب نبود هم کثیف بودم هم سردم بود.چیلر رو زیاد کردم و بعد چند دقیقه دیدم خبری نیست.تازه یادم اومد تا وقتی آب نباشه چیلر هم کار نمی کنه که.هرچی هم به سریدارمون زنگ می زدم بر نمیداشت.حتما رفته بوده موتورخونه.در خانه هم فقط نصفه بطری آب معدنی موجود بود و نمیشد کارم رو با اون تموم کنم.خلاصه به هر سختی بود من چندشی لباس پوشیدم اونم نه یکی دونا.کلی.شده بودم عین اسکیموها.روسری هم سرم کرده بودم.هیچ گشت ارشادی نتونسته بود باعث بشه من این جوری روسری سر کنم که البته سر کردم.

خلاصه سرتون  رو درد نیارم. بعد از 5 ساعت آب اومد اما چیلر ها کار نمی کردن.خلاصه من که  تا نصفه شب هم داشتم می لرزیدم(الان درست شدن).دیروز دوباره حالم بد شد درس نخوندم .نمی تونستم بخونم.بعد دوباره تهوع و...اما مجبور شدم خودم خودم رو جمع کنم. هی می گفتم آیدا اگه این دفعه بیفتی کسی نیست کمکت کنه ها.امتحان هات چی؟بلندشو.خلاصه پا شدم غذا درست کردم.اما بوش هم حالم رو بد می کرد.(حامله نیستم!!)آقای خونه ده شب اومد.غذا خورد من نتونستم.خوابیدم که این روز بد تموم بشه اما نشد.نصف شب با یه دندون دردی بیدار شدم.که حد نداره.دوتا ژلوفن رو با هم خوردم اثر نکرد تا صبح زل زدم به سقف.آقای خونه رو بیدار نکردم.بیدارش می کردم که چی بشه؟!یه بار قبلا نصفه شب رقتیم دندون پزشکی شبانه روزی.دکتره دندونم رو اشتنباهی پر کرد منم داغ بودم نفهمیدم.بعدشم هم دیگه هیچی هم پولمون رفت هم دندونمون.

خلاصه صبح بلند شدم.و تصمیم گرفتم خود درمانی بکنم.می دونستم قدیم ها میخک رو برای تسکین درد دندون به کار می برن.منم رفتم سراغ کابینت ادویه ها وپودر میخک رو ریختم رو دندونم.باور نمی کنی 5 دقیقه نشده خوب شدم اما...

اما منگ بودم.نمی دونستم چرا.هی چپر چلاغ میشدم.می افتادم.سرم گیج می رفت.آقای خونه دادش دراومد که میخک یه جور مخدر هم هست.تو مگه چقدر خوردی؟من رو می گی؟موندم ای خدا.نشئه نشده بودیم که شدیم.بعدش بع جای این که آب رو قرقره کنم و پودرها رو از دهنم بریزم بیرون.یه لیوان آب سر کشیدم و هرچی هم از این مخدر در دهان ما باقی مونده بود رفت پایین.

آقای خونه کار داشت و رفت.حالا من موندم که چیکار کنم.خواستم بیام رو نت از خانم توت فرنگی بپرسم که باید چیکار کنم.دیدم هر چی دکمه کامپیوتر رو فشار می دم روشن نمیشه.دقت کردم دیدم نه اونجا که فشار میدم اصلا دکمه ای نیست.بی خیال شدم.اصلن حواسم جمع نبود.زنگ زدم بابا.البته قبلش به چند نفری که شماره شون نزدیک شماره بابا بود اشتباهی زنگ زدم!!!

بابا داندانپزشک نیست اما یه تحقیق راجع به دندون داشت منم گفتم ببینم چی میگه.خلاصه بابام ترسید.بابای خونسرد من بترسه؟بعد تازه دوازریم افتاد که من قرص اعصاب می خورم و مشکل تداخل این هاست.بابا پرسید چقدر خوردی منم گفتم.5 دقیقه بعد زنگ زد گفت با این مقدار چیزیت نمیشه اما از خونه بیرون نرو.دست به کبریت نزن.دم گاز نرو.خلاصه دختر خوبی باش.تا دوساعت دیگه اثرش از بین میره.

حالا تو این وضعیت قبض برق اومده من هی دارم صفرهاش رو می شمرم.هنوزم نفهمیدم بالاخره مبلغش چقدره!!!

منم دختر خوبی بودم.فقط احتمالا الان اونایی که شمارشون نزدیک شماره بابا و آقای خونه اس خیلی از دستم کلافه شدن.چون نمی دونم چرا هی من اونا رو اشتباهی می گیرم.راستش یه جوری انگار رو فضا بودم.(خوب من تا حالا نه مشروب خوردم نه مخدر کشیدم این خیلی تجربه عجیبی بود)الان داره اثرش از بین میره.اما خب درد دوباره داره شروع میشه.منم نه دندون پزشک میرم نه جای دیگه(نه پولش رو دارم نه حوصله شو نه هیچی دیگه).یه جورایی منگم.سرم هم درد می کنه.طپش قلب هم دارم.خلاصه امیدوارم چرت وپرت ننوشته باشم!!این بود انشای امروز ما در مورد این که در این دو روز چه کردیم.

توضیح واضحات


راستش دیشب خیلی حالم بد بود.هم از نظر جسمی هم روحی.واسه همین اون پست رو نوشتم.من یه جور حمله های دل درد دارم که اول ها دکترا گفتن بیماریت اینه بعدشم گفتن نه اینه.حالا هر کدوم.خیلی اذیتم  می کنه.

از نظر روحی هم علاوه بر اون چیزهایی که اون پایین نوشتم و ناراحتیم از اوضاع مالی، که اگه قبض ها بیاد با پول امام زمان میشه پرداختش کرد یا باید دست به دامن امام های دیگه هم بشیم ،از دست دو نفر هم دلخور بودم :آقای خونه و دوستم.

دوستی دارم که از سی روز ماه دروغ نگم دوهفته اش رو خونه ماست حالا یا کامپیوترش خرابه و آقای خونه باید درستش کنه یا نیاز به اینترنت پر سرعت داره یا دلش گرفته و... .خلاصه اما ایشون نزدیک امتحان ها که میشه یک دفعه ای دیگه نه زنگ میزنه نه اس ام اس.اگر هم ازش چیزی رو سوال کنی یا بخوای جوابت رو نمیده.(تو پرانتز عرض کنم شاگرد زرنگه منم.اما خب مثلا می خوای بدونی ساعت امتحان چنده هم جوابت رو نمیده)خب منم پشت گوش مخملی هر دفعه می بخشمش اما باز... .

و اما آقای خونه!از دستش عصبانیم چون واسه همه خوب و مهربون اما واسه من نه!باور کنید براتون مثال میارم.اگه مامان من قرار باشه بیاد تهران حتما کارهاشو جور می کنه که بره دنبالش.اگه دوستی کاری رو ازش بخواد حتما سر وقت انجامش میده .اگه مامانش چیزی رو بخواد در عرض ایکی ثانیه کارش رو راه میندازه.مثلا روزی که بنده مشغول وصله پینه کردن شلوار پاره ام بودم.مامانش زنگ زده با گریه زاری که همه موبایل دارن و من ندارم و ...آقا تندی رفته جمهوری یک گوشی با سیم کارت برای ایشون خریده.حسود نیستم .اما پدر شوهر من یه حاجی بازاری پولداره.پولدار که می گم برید تا آخرش.من همیشه ملاحظه می کنم اما مامانش نه.(تازه اگه ازشون قرض بخوایم.اگه صد تومن قرض بده میگه سیصد تومن قرض دادم.اگه یه میلیون میگه شیش میلیون:سر همین کلی بین ما دعوا راه انداخته)وقتی نامزد بودیم مامانشون گفتن من مبل راحتی می خوام آقا یه روز رفت یافت آباد و برای مامانش مبل خرید یا باز مامانش گفت من مایکروفر می خوام بازم آقا پسرشون بدو بدو رفتن خریدند.با اون شوهر پولدارش آخه زوره.حالا من بگم دلم شیرینی کشمش می خواد میشه داری میای خونه سر راهت (به خدا تو مسیر اومدنش به خونه است) نیم کیلو برام بخری؟نمی خره .میگه یادم رفت.یادش هم رفته ها.دروغ نمیگه.به من که می رسه یادش میره.اگر هم یادش بمونه برای انجام دادنش صبر ایوب داره.اگه بگم خونه رو جارو بکش من درس دارم احتمالا فکر می کنه منظور من اینه که از حالا تا روز قیامت وقت داری خونه رو جارو کنی.یا این که چای ساز خرابه و باید درستش کنی یا دستشویی مون نم میده و باید کارگر بیاری درستش کنه و... .

خب دلم می گیره.تازه فقط اینم نیست.از این تفکر سنتی _ مدرن حالم بهم می خوره.این که مردهای این زمونه قبول دارن که زنشون بره دانشگاه یا سرکار.اما بازم این تفکر سنتی را دارند که خب باید غذا بپزه خونه رو مرتب کنه و هزار تا کار دیگه.که اگه یه بار جارو کردن یا ظرف شستن کلی منت بذارن که بعلله من خیلی مرد خوبیم که تو کار خونه کمکت می کنم.حالا تو حوصله دعوا داری بگو منم دارم کار می کنم.منم واسه این درس می خونم که کار کنم.و دیگه بازم برید تا آخرش که سرانجام این بحث چی میشه.

نوشتن این حرف ها دلیل این نیست که آقای خونه بده و من خوبم.اتفاقا آقای خونه خیلی مهربونه ومن خیلی دوستش دارم.قبول هم داره که اشتباه می کنه.مرتب هم قول میده که دیگه اذیتم نکنه اما راستش دیگه قول هاش باورم نمیشه.خسته ام.خسته ام از این که اون جور که واسه همه خوب هست واسه من نیست.اما گفتم که من پشت گوش مخملیم و هی خر میشم هی خر میشم.اما  راستش ته دلم شاد نیستم.

بگذریم خیلی غر غر کردم نه؟الانه که شیخ بیاد و بگه چرا این زن نمی خنده.اما برای منی که عادت ندارم به مامانم یا خواهرام و دوست هام از مشکلاتم بگم.این جا نوشتن یه جور خالی کردن خودمه.این که دوستی بیاد بگه منم خسته ام از کار خونه.یا دوست دیگه ای بیاد بگه میخوای کمکت کنم؟بهم حس خوبی میده حس آرامشی که نه!تو این دنیا آدم هایی هم هستند که بشه باهاشون حرف زد ،هم از غم و غصه ها وهم از شادی ها.فقط وقتی لازمت دارن نمیان سراغت.همیشه هستند.و مرسی از همه تون به خاطر مهربونی هاتون.

راستی تولد فرناز عزیز و تنهایی مهربون هم بوده.تولدشون مبارک.

پ.ن:آقای خونه می دونم که این ها رو می خونی.اما اگه نمی نوشتم می ترکیدم.اون جوری بیشتر به ضررت می شد!


چند ساعت بعد نوشت:در راستای خوش شانسی هام وسط حموم کردن بودم که آب قطع شد.الانم یه ساعته به صورت کفی اومدم بیرون و منتظرم تا دوباره برم حموم.خدا داشتیم؟

چند کلمه از مادر عروس


1.امروز یه امتحان دیگه رو دادم.تا پایان ماراتن امتحان ها 3 تا تحویل کار مونده.(خدایا به من خلاقیت عطا کن تا بتوانم بنویسم،نقد کنم و تحلیل.پیشاپیش سپاسگزارم)

2.من بچه بودم شکر می خوردم می گفتم کار خونه که چیزی نیست غذا پختن و تمییز کاری.من شکر خیلی خیلی زیادی می خوردم.دیروز زنگ زدم مامانم مراتب شکر خوریم رو اطلاع دادم وبابت اون سال ها ازش معذرت خواستم.

3.این اجرا رو از دست دادم.حالا که یه نفر پیدا شده در مورد متولدین سال من نوشته،تنبلی کردم و از دست دادمش.

4.آزاده گنجه، "نیمه غایب "رو به صحنه برده.کار متفاوت وجالبیه.ازدست ندیدنش.تا 13 بهمن بیشتر مهلت ندارید.

5.من چقدر بدبختم که استراحت بین درس خوندنم شستن ظرف ها وجارو کردن خونه اس!!

6.حلقه ام رو گم کردم.از شنبه پیش تا حالا.همه جا روهم گشتم.معمولا میذارمش روی میز آرایشم.اما نیست.اصلا ارزش مادی نداره یه رینگ ساده طلایی که داخلش اسم آقای خونه نوشته شده.حالم خیلی بده.مطابق آمار اگه یه بچه ای گم بشه و تا سه روز پیدا نشه دیگه احتمال پیدا شدنش خیلی کمه.پس با توجه به این آمار حلقه ام دیگه پیدا نمیشه:(((

7.حق دارید بگید چه آپ کردن بی خودی.اما آخه از کسی که از سر جلسه امتحان برگشته بعد بلا نسبت سگ جون کنده و کار خونه کرده و بازم کلی درس داره چه انتظاری دارید .ها؟!

تولد تولد تولدت مبارک!

خانم توت فرنگی ،دوست عزیزم تولدت مبارک.

اینم یه آهنگ مخصوص برای تولدت.

به امید داشتن یه سال خوب خوب و با یه عالم سلامتی و موفقیت.