حول حالنا الی احسن الحال


باورم نمیشه امروز آخرین روز توی تقویم سال 89.سالی که پر بود از مریضی و مشکل و بی پولی و پیدا کردن دوست های خوب و تموم شدن درس و بهتر شدن اوضاع کاری آقای خونه خلاصه کلی اتفاقات خوب و بد داشت.

دلم می خواست خیلی چیزها بنویسم که وقت نشد مثلا از 29 اسفند و مصدق عزیز و شجاعت فوق العاده اش.اما خب انگار قسمت نبود.

سال داره نو میشه.دلم می خواد منم نو بشم.بهتر از قبل بشم و به سمت جلو حرکت کنم.برای همه شما دوستان عزیزی که این مدت پیدا کردم هم آرزوی بهترین ها را دارم.امیدوارم سالی سرشار از سلامتی، موفقیت شادی و پول! داشته باشید.و برای خودم امیدوارم که تو سال جدید هم شما رو کنار خودم داشته باشم.

من دعا تحویل سال رو خیلی دوست دارم.به نظرم زرنگی نیاکان مان بوده که عید باستانی مون رو با دین مون درآمیخته اند.پس این دعا هم برای ختم کلام:

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال


بوی عید


وقت نکردم بایستم و بو بکشم تا ببنیم آیا بوی عید میاد یانه.مدام در حال کارکردنم خونه تکونی و هزار ویک خرید.نه فکر کنی لباس عید و از این قرتی بازی ها نه!از این خبرها نیست.

امروز سال مامان بزرگم بود و توی این همه شلوغی نتونستم برم سرخاک و خب دلم گرفته وخب غروب جمعه هم هست و خب یه بحثی هم با آقای خونه داشتم و خب یعنی خوب نیستم در کل.

این همه بدو بدو واسه چیه؟خونه تمییز بشه به قیمت بدن درد و اعصاب خوردی و خسته گی من،واقعا می ارزه؟ دارم به کجا می رم؟شدم مثل مامان ومادر شوهر و تمام کسانی که نمی خواستم شبیه شون بشم.

نمی دونم شاید آرزوم واسه سال جدید باید این باشه که خودم رو پیدا کنم.حس می کنم گم شدم میون خواسته ای اطرافیانم ازمن.منیت ام رو از دست دادم.جلوی هر کسی و تو هر موقعیتی یه رفتار دارم.نه این که به کل عوض بشم ها نه.اما خب جلوی مامانم اون جور که دوست داره لباس می پوشم تا غرغر نشنوم.جلوی مادرشوهرم اونجور که اون توقع داره.جلوی خواهرم که زر مفت میزنه ،در نمیام و سکوت می کنم و اجازه میدم دوستم من رو خر فرض کنه و هر پنج شنبه شام خودشون رو دعوت کنه خونه ما.گم شدم تو این شلوغی. توسال نو باید خودم رو پیدا کنم.

کشف جدید: شله زرد + تک خوری


یکی دیگه از راه های رسیدن به خدا ،غیر از خوردن خرمالو رسیده ،باقالی پلو با ماهیچه ،زیتون پرورده،تارت توت فرنگی و پای سیب با چای دارچینی خوردن شله زرده!

دیشب با آقای خونه بحثم شد اونم کجا ؟تو تخت قبل از خواب که به نظرم بدترین جا واسه دعواست.در موردش ننوشتم چون فکر کنم چوب خط غرغر های امسالم پر شده!

صبح حالم خوب نبود و چای نخورده رفتم دنبال کارهام.سر ظهر بیرون بودم خواستم به خودم حال بدم تنهایی رفتم موبی دیک.واسه آقای خونه هم غذا نگرفتم تا دیگه من رو اذیت نکنه، پس چی؟!

اما جای خالی دوستان و آقای خونه بدجور حس می شد.الانم عذاب وجدان گرفتم.کلا تک خوری به من نیمده.

پ.ن:

1.لازمه بگم واسه ناهار باقالی پلو با ماهیچه و زیتون پرورده و دوغ مخصوص خوردم واسه دسرهم شله زرد و الانم دارم می ترکم؟

2.کفشدوزک جونم و دختر معمولی عزیز و آقای خونه که از دستت خیلی ناراحتم موبی دیک بدون شما اصلا خوب نیست.



چهار شنبه سوری با طعم شیرینی نخودچی سوخته


بچه که بودم به قول یغما گلرویی: تنها ترس ساده ام این بود/ که سه شنبه شب آخر سال /باران بیاید!

البته یه ترس دیگه ام داشتم اونم این بود که فردای چهارشنبه آخر هر سال امتحان سختی داشته باشم.ثلث دوم رو که یادتونه!

تو چهار شنبه سوری ما ترقه و نارنجک های احمقانه نبود یه آتیش بزرگ داشتیم که مامان و بابا ها درستش می کردند و همه از روش می پریدم.تکی و با هم. بعدش هم قسمت مورد علاقه من قاشق زنی که فوق العاده بود.می دونستیم که خرده پفک میده کی شکلات خارجی و کی میوه و آجیل.کی از اون خشکه مذهب هایی که وقتی میری در خونه اش بهت میگه محرمه یا ماه رمضون یا هر بهانه دیگه ای و چیزی بهت نمیده و کی با خوش رویی تمام با همه مون صحبت می کنه و تو کاسه هامون خوراکی میریزه .

حیف که تو تهران این سنت قشنگ رو ندیدم.

اما دو سال پیش چهار شنبه سوری یه جور دیگه بود.خمیر شیرینی نخودچی رو آماده کرده بودم و گذاشته بودم تو یخچال استراحت کنه که دوست عزیزم از شهرمون زنگ زد.با صدایی گرفته و گفت مهری و ساکت شد.مهری خواهر سی سالش بود.خواهر خوش خنده ایی که هر وقت می رفتم خونه شون میومد پیش مون و کلی باهامون حرف می زد.عروسیش دعوت شدم نمی دونم چرا نرفتم.ازدواجش به ظاهر خوب بود اما چند ماه قبل دوستم بهم گفت مهری خوش بخت نیست.گفت شوهرش بدبینه و دست بزن داره.مشهد بودم گفت برای مهری دعا کنم.گفت که مهری از خونه فرار کرده اما نتونسته بچه اش رو با خودش بیاره گفت که مهری دلش برای دختر کوچولوش تنگ شده و شوهرش نمیذاره ببیندتش.اما این بار دوستم زنگ زده بود بگه مهری مرد.

چی؟

توضیحش مختصر بود:مهری دق کرد!

نتونستم دلداری بدم ویا تسلیت بگم.مهری مثل خواهرم بود.گریه نکردم.رفتم سراغ یخچال و خمیر شیرینی نخودچی رو درآوردم با وردنه صافش کردم. دقت کردم ضخامت خمیر اندازه باشه.قالب زدم .ستاره ،گل ،چهار گوش.چیدمشون توی سینی و گذاشتمشون تو فر.خودم نشستم کنار فر.نگاشون کردم.بعد از ده دقیقه بوی خوبشون پیچید تو خونه.رنگشون داشت عوض می شد اما بیرونشون نیاوردم.کم کم شیرینی ها سیاه شدند بوی سوختگی پیچید تو خونه.زل زده بودم به شیرینی ها .

در فر رو باز کردم سینی رو پرت کردم تو سینک و زر زدم.داد زدم و گریه کردم.شیرینی های سوخته رو می کندم و اشک می ریختم.

مهری خیلی برای رفتن جوون بود.از اون سال چهارشنبه سوری برام بوی شیرینی نخودچی سوخته رو داره با یاد مهری.مهری نازنینی که دخترش هیچ وقت نمی تونه صدای قشنگ خنده هاش رو بشنوه.مهری عزیز،دل همه برات خیلی تنگ شده و جای خالیت خیلی زیاد حس میشه.روحت شاد.

موبی دیک


اولین بار که اسم موبی دیک رو شنیدم برایم اسم کتابی بود از هرمان ملویل اما چند سالیست که موبی دیک برایم تداعی کننده مزه باقالی پلو با گوشت است و بیف.

تداعی کننده نگاه های یواشکی من و آقای خانه و بعدها با صمیمی شدنمان کش رفتن غذا از تو بشقاب همدیگر.

برایم یاد آور دعوای همیشگی سر مقدار سسی بود که آقای خونه روی سالادش می ریخت(الان دیگه خودشون سس رو تو بسته بندی می دهند)

یاد این می افتم که آقای خونه در همون دوران دوستی همیشه یه باقالی پلو باگوشت اضافه می گرفت تا برای خواهرکم ببرم خانه و می گفت دلش می سوزه اگه بفهمه بدون اون رفتیم.

یادآور تولدها و سالگردها و همه روزهای خوب است.

راستش امروز هم قرار است یکی از اون روزها باشد منتها با دوستان.


بعدا نوشت:رفتم و جاتون خیلی خالی بود.ایشاا... یه بار همگی باهم بریم.

آن چه در این پست می خوانید: ارتباط حلقه با تعزیه و روز زن با چلوکباب و آناتومی یک نوه و سبزه عید


1.یادتونه من حلقه ام گم شده بود،یادتونه چقدر حالم بد بود.راستش وقتی پیدا شد نتونستم بهتون بگم چون وبلاگ نداشتم!!!

فکر می کنید کجا بود؟عمرا بتونید حدس بزنید!!

لای کتاب"تعزیه.در.ایران" بود!!

از قضا چون من خیلی اهل مطالعه ام !!!!!!موقعی که داشتم درس می خوندم کاری برام پیش اومده و واسه این که صفحه کتاب رو گم نکنم حلقه ام رو درآوردم و گذاشتم لای کتاب و رفتم سراغ کارم و از اون جایی که کلا خیلی پیگیر هستم تا دو هفته بعدش سراغ کتابم نرفتم و خب حلقه ام رو پیدا نکردم!!!!!!

حالا همه این ها به کنار.الان حلقه آقای خونه گم شده و طفلکی غمگینه!

2.از دیروز یکم احساس بی حالی و بدن درد داشتم.شب قبلش هم یه بحث کوچیک !!! با آقای خونه داشتم. عصری حس کردم تب دارم درجه گذاشتم دیدم حدسم درسته.دراز کشیدم به آقای خونه هم گفتم که با کلیدش در رو باز کنه و بیاد خونه و لطفا زنگ نزنه سر راه هم نون تازه بگیره که شام نون و پنیر با مخلفات بخوریم.

عصری اومده خونه با صدای بلند داد می زنه:خانمی من کجاست؟تو دلم می گم تلافی زنگ نزدن رو درآورد بعدش میاد میگه خیلی گشتم هیج جا گل نرگس خوب نداشت.تو دلم می گم خب یعنی کلا هیچ گل خوبی هیچ جا نبود.آقای خونه میگه عوضش شب شام از بیرون میگیریم به خاطر روز زن!صدام در میاد که به نام من به کام تو!!

( توضیح اضافه :بعله شام از بیرون گرفتیم)

3.بابایی از داشتن نوه خیلی ذوق داره این کاملا از صداش  پشت تلفن وقتی که از دخترک حرف می زنه معلومه.کلا هم خیلی بچه دوست داره و رفتارش با بچه ها خیلی خوبه حالا دیگه این بچه اولین نوه اش هم هست دیگه دیگه!!

خواهرم برام تعریف کرده بود که چون شوهرش کشیک بوده بابا کمکش کرده که دخترش رو ببره حموم و کوچولو اصلا اذیت نکرده و از هر روز تو حموم خوش اخلاق تر بوده.

پای تلفن به بابا میگم :بابا بزرگ حموم با نوه چطور بود؟میگه خیلی خوب بود.موش موشی منه.دختر گلم دو تا هم مه مه داره!!

خندم میگیره روم نمیشه به بابا بگم بعد از سی سال تدریس آناتومی حالا فهمیده نوه اش دوتا مه مه داره!!

4.این پست رو خوندم یادم افتاد هنوز سبزه نذاشتم.به خواهرم میگم از کی باید سبزه بذارم؟میگه از هفته پیش!!واقعا الان دیر شده؟اگه بذارم تا عید در میاد؟

به بهانه 8 مارس: زن بودن یا زن شدن؟


فرق زن و مرد فرق بین دو جنسه از نظر بیولوژیکی،تعداد کروموزم ها و غلبه هورمون هاست .

تجربه کردن یک سری حس ها و عواطف صرفا زنانه است.از نظر تجربه زنان ها پریود شدن ماهانه و حاملگی و زایمان و مادر بودن رو تجربه می کنند که مردها عمرا بتونند حسش رو بفهمند.خیلی از نویسنده ها و شعرای مرد سعی کردند که این حس رو بازآفرینی کنند اما موفق نبودند.مثالی هم که وجود دارد کتاب "مادام بوآری" که بعد از بررسی دقیق از روی کلمات و جملات میشه فهمید که یه مرد سعی کرده حس زنانه رو بنویسه و موفق هم نبوده.(نمی گم کتاب خوبیه یا بد.این حرفم برگرفته از یه مقاله علمیه)

اما یه چیز دیگه هم هست و اون جنسیته که با جنس فرق داره.جنسیت بر زن در طول تاریخ اعمال شده.این که زن ها تو خانه بمونند و مردها بروند شکار یا مردها بروند سفر بازرگانی و زن ها ،بچه ها رو بزرگ کنند یا توی انقلاب صنعتی زن ها به کارگرانی ارزان قیمت تر و با دردسر کمتر تبدیل بشوند و یا زن ها در مجله هایی مثل "پلی.بوی" به یه ابزار تبدیل بشوند و بدتر از همه اون ها در همین قرن 21 زن هایی در کشور ما نه حتی یک قبیله آفریقایی دور از تمدن ختنه بشوند تا لذت جنسی رو درک نکنند و به دنبال خیانت نروند فقط و فقط به خاطر تحمیل تاریخ و قدرت بر اونهاست.

این جاست که زن بودن از زن شدن جدا میشه.این جاست که جنس دوم شدن به زن تحمیل میبشه.این جاست که میشه فهمید چرا روز جهانی زن وجود دارد.این روز به خاطر فرق در تعداد کوروموزم ها نیست بلکه به خاطر یاد آوری تجربه تاریخی جنسیت اعمال شده بر زن هاست.

همین این ها رو برای این نوشتم که بدونیم چرا باید این روز رو یادمون باشه .بدونیم که زن بودنمون با زن شدنمون فرق داره و باید برای این وضوع هر زنی باید خودش یک کاری بکنه تا این تحمیل جنس دوم بودن از ما زن ها برداشته بشه.

روز جهانی زن مبارک باشه.

s.o.s


هم اکنون به کمک فوری و سبزتان نیازمندم:

1.سایز فونت مناسب برای پایان نامه 12 یا 14؟

2.من از فونت Tahoma استفاده می کنم.درسته یا نه؟

3.تا زمانی که جوابم رو نگیریم این پست تو صفحه اوله!!

لذت های کوچک من

مهناز عزیز، من رو دعوت کرده به یک بازی که سه تا از پیش پا افتاده ترین لذت های زندگی تون رو نام ببرید.

خیلی فکر کردم و  دوتا مورد هم بهش اضافه کردم و به این ها رسیدم:

1.وقتی که خونه ام رو تمییز کردم.غذام هم روی گاز در حال پختنه و یه چایی دم کردم و منتظرم آقای خونه  از سرکار بیاد تا باهم چایی بخوریم و حرف بزنیم.

2.وقتی که کیک پختم وتو ی خونه پر شده از بوی وانیل و دارچین.

3.وقتی که بتونم صفحه اول و آخر نمایشنامه یا فیلمنامه ام رو بنویسم.(همیشه شروع کردن و تموم کردنشون برام سخته.ایدهه هی وول می خوره توی سرم و نمیاد رو کاغذ اما وقتی میاد همه چی خوب پیش میره و وقتی می خوام تمومش کنم مثل یه مادری ام که دلش نمی خواد بچه اش از پیشش بره.یه جورایی حالم بده اما وقتی بتونم بنویسمش حالم خوب میشه)

4.وقتی یه کتاب خوب می خونم یا تئاتر و فیلم خوبی می بینم.

5.وقتی سر میز پوکر با  یه دست بش (high card) فقط با بلوف همه رو می برم.


منم کفشدوزک،لاله،شیخ ، شاپرک و دختر معمولی رو به این بازی دعوت می کنم.


بعدا نوشت: قبلا که جنبه من رو تو رای دادن دیدید .یادتون هست؟اومدم چند نفر رو اضافه کنم دیدم کفشدوزکی بعضی ها شون رو که من خواستم اضافه کنم دعوت کرده پس من این دوستان رو اضافه می کنم:زن بابا،آنا.فندق،فرناز،دختر نارنج و ترنج


بعدتر نوشت:آنی هم به این بازی دعوت شد.


Goodby Party


دیشب دلم می خواست به اندازه تموم عمری که لب به الکل نزدم مست بشم تا بتونم راحت مثل بقیه بپرم بالا و پایین و عین خیالم نباشه که دوستم داره میره.

دیشب دلم می خواست همه چراغ ها خاموش باشه تا مجبور نباشم مدام از نگاه های دوستم در برم تا متوجه اشک هام نشه.

تا با آقای خونه انقدر مثل دوتا عروسک کوکی به نظر نرسیم که مدام بغضشون رو پشت یه لبخند مسخره پنهون می کنند.

تا بتونم بدون بغض با بقیه بخونیم

گفتی که با وفا بشم

سهم من از وفا تويی

سهم من از خودم تويی

سهم من از خدا تويی

قهقه مستانه بزنیم و یادمون بره که فردا چه روز غم انگیزیه.

رفتن و همیشه رفتن


با حساب امشب توی این ده روز اخیر این سومین باری میشه که از دوستی خداحافظی می کنم که داره از ایران میره و می دونم دیگه برنمی گرده.

اگه بیاد فوقش واسه یه ماهه که بازم فوقش یکی دوبار بتونم ببینمش و تموم اون شب نشینی ها،مسافرت ها،پانتومیم ها،جلسات داستان خوانی،سینما و تئاتر رفتن ها،تظاهرات رفتن ها همه و همه فقط میشن یه خاطره که وقتی ازشون یاد کنی یه آهی از ته دلت بکشی و خیره بشی به روبرو.

دلم نمی خواد برم.دلم نمی خواد موقع خداحافظی باز مثل همیشه سعی کنم بغضم رو بخورم و مثل همیشه نتونم و اشکم دربیاد و دوست عزیزم ناراحت بشه.اما باید برم و با این حقیقت تلخ روبرو بشم.

می دونید چی تلخ تره؟این که می دونی این آخرین باری نیست که یه دوست خوبه رو بدرقه می کنی تا بره به سمت یه زندگی خوب و قشنگ توی یه کشور آزاد تا اون جوری که می خواد زندگی کنه و تو بازهم از قبل تنهاتر میشی اما ته دلت می دونی که باید خوشحال باشی چون دوستت قراره خوشبخت بشه.

لالایی های زمان من

 

لالالالا گل پونه

بابات رفته دم خونه

بابات امشب نمي آيد

گرفتن بردنش شايد


بخواب آروم چراغ من

گل شب بوي باغ من

بابات رفته شب از خونه

که خورشيدو بجنبونه

 

لالالالا گل انجير

بابات داره به پاش زنجير

به پاش زنجير صد خروار

چشاش خواب و دلش بيدار


بخواب آروم گل خورشيد

بابات حال تو رو پرسيد

بهش گفتم که شيري تو

پي او رو مي گيري تو



لالا لالا گل اميد

باباتو برده اند تبعيد

دلي مانند کوه داره

بچه اش صدها عمو داره


بخواب فردا سحر مي شه

شب از عالم به در مي شه

خراب مي شه در زندون

بابات خونه مياد خندون


لالالالا گل آهن

باباتو دشمنا کشتن

نشون دشمنا اونه

دساشون غرق در خونه


بخواب آروم توي بستر

مث آتيش تو خاکستر

که فردا شعله ور مي شي

تو خون خواه پدر مي شي


این لالایی رو خیلی دوست دارم شاید چون باهاش بزرگ شدم اما دلم نمی خواد دیگه هیچ کودکی با این لالایی بزرگ شه.
روز بعد نوشت: هرکاری می کنم این لینک دونی گودریم درست نمیشه.کد جدید هم گرفتم نشد.امروز نمی رسم اما فردا می شینم پاش و اگه درست نشد لیست پیوندهای عادی درست می کنم.یه وقت فکر نکنید اسمتون این جا نیست یعنی من بی وفام و از این جور چیزا!!!

کاشکی مادرانمان دعاییمان کنند


دوست هایی که امروز می خواهند بروند خرید اونم سمت میدون امام حسین یا جلوی دانشگاه تهران لطفا مواظب باشند توی این هوای بارونی یه وقت لیز نخورند برند زیر ماشین یا از روی پل بیفتند پایین.واسه احتیاط هم لباس مناسب بپوشند و هم آب معدنی و شکلات و باند و گاز استریل هم با خودشون ببرند.خریده دیگه ممکنه یه دفعه ای سر تخفیف با فروشنده حرفتون بشه.آهان کارت شناسایی هاتون رو هم بذارید خونه بهتره.یه لباسی هم بپوشید که کمتر اون رو می پوشید این جوری کمتر احتمال داره توسط همسایه های خاله زنک تون شناخته بشید و مجبور بشید بایستید باهاشون صحبت کنید.آهان ماسک آلودگی هوا هم داشته باشد بد نیست هرچی بیشتر بیرون رو نگاه می کنم  می بینم انگار هوا خیلی تمییز نیست.

بی شوخی:مواظب خودتون باشید.


اولین خبر بد امروز:مهری ودادیان درگذشت!


وقتی سرعت اینترنت پایین می آد و ف.ی.ل.ت.ر ش.ک.ن.م کار نمی کنه میرم تو خبر.گذا.ری.فار.س سر و گوش آب می دم تا ببنم اونا چی گفتند که بفهمم بر عکسش درسته.الان هم رفتم این رو دیدم.خدایی اینا دیگه کی اند؟!


سنگ پا


دوست داشتم اسم خودم رو بذارم سنگ پا تا شاید نشون بده من چقدر پرروام. اما هرچی کردم نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و خب نشد.

راستش دوباره نوشتن توی این سیستم برام سخت بود و هنوزم فکر می کنم بلاگر بهترین سوریس دهی رو داره اما این جور که بوش میاد اوضاع حالا حالا ها قارشمیشه و همچنان بلاگر ف.ی.ل.ت.ر.ه  پس مجبور شدم برگردم این جا.حال کسی رو دارم که از خونه فرار کرده به امید داشتن آینده بهتر اما حالا اومدن زدن پس کله اش و برش گردوندن خونه .

کفشدوزک جان ذرت مکزیکی رو میدم اما هنوز سر حرفم هستم!!(بی خود که سنگ پا نشدم)


چند ساعت بعد نوشت:

منظورم این نبود که من رو لینک نکنید.اما اگه یه ناشناس براتون کامنت گذاشت و آدرس خواست شما آدرس ندهید.

من کد لینک دونی گودریم رو گذاشتم تو تنظمیات اما چرا چیزی نشون نمیده؟


بعدا نوشت:تمام مطالب قبلی آرشیوی هستند که وبلاگ های قبلیم( این که چرا و از این حرف ها توی آرشیو هست)به این جا انتقال دادم.اولین پست رسمی این وبلاگ همینه.