انرژی مثبت


کلا دارم دور خودم می چرخم.اول قرار بود هفته دیگه برم شهرمون بعدش قرار شد فردا برم بعدش دوباره قرار شد هفته دیگه برم.همه این ها هم تو بیست دقیقه ای بود که آقای خونه تو آژانس می خواست بلیط بخره اتفاق افتاد.حالا که بلیط گرفتم واسه هفته دیگه.قرار شده فردا برم وبه خاطر انرژی مثبت و جو دادن به قضیه دارم چمدونم رو می بندم که یعنی ای هستی و نیروی کائنات بدانید و بخواهید که من واسه فردا بلیط لازم دارم.

*واسه کمک تو اسباب کشی مامان و بابا دارم میرم.مامانم میگه نمی خواد بیای با این حالت(مراجعه  شود به پست قبلی),با پول هواپیمات میشه دوتا کارگر کاری و قوی گرفت!!

هورمون و باز هم هورمون


انقدر درد دارم.انقدر از نظر روحی بهم ریختم(یه جورایی بغض و افسردگی و خشم رو باهم دارم )که اگه یه نفر جلوم بگه آقایون هم پریود می شوند می زنم داغونش می کنم.

از ماست که برماست


زنگ زدم به آرایشگرم که یه دختر جوان و به اصطلاح امروزیه تا ازش وقت بگیرم برای کوتاهی موهام،

ازم می پرسه: شوهرت راضیه؟!

این دفعه کفش!

امروز رفتم مانتو سیصد تومنی رو دیدم اما اصلا دلم نیومد بخرمش .عمرا انقدر نمی ارزید.خلاصه گفتم که لال از دنیا نرم.

بماند .حالا نه خیلی خوب جواب گرفتم واسه همین بازم سوال دارم.یه کفش فروشی بود تو ونک به اسم "کفش فرهاد" دو یا سه سال پیش بستش الان به چیز دیگه جاش اومده.کسی خبر داره جای دیگه مغازه زده یا نه؟(اونی که پایین تجریشه فقط مردونه داره)

یا کسی جایی رو میشناسه که کفش چرم خوب با قیمت آدمانه داشته باشه؟

امروز کلارک بودم پسند هم کردم اما قیمتش به نظرم یه صفر زیاد داشت!!چرم مشهد رو هم دیدم خوب نبود.

* در  این پست دختر معمولی،این جواب تستم بود.

یادش به خیر؟


دو ساله که تلویزیون نگاه نمی کنم به دلایل واضح و مبرهن البته 13 روز عید این دوسال رو به خاطر کلاه قرمزی فاکتور می گیرم. این روگفتم بشه مقدمه واسه پستم.امشب مثل چند شب قبل آقای خونه ،خونه نبود من تلویزیون رو روشن کردم که برم روی ماهواره اما یه چیزی دیدم که باعث شد روی کانال 5 بمونم.

یه برنامه با عنوان تجلیل از بچه های دیروز.مسعود فروتن داشت حرف می زد و از بیژن بیرنگ دعوت کرد که بیاد روی صحنه.منم که احساساتی نشستم با یه بغض برنامه رو دیدم.

دیدن دوباره برنامه های بچه گیم هم خوب بود هم بد.

خوب بود به خاطر دیدن بهرام شاه محمدلو عزیز،بهروز بقایی دوست داشتنی،راضیه برومند همیشه خنده رو ، مهرادنظری مهربون ومسعود فروتن و بیژن بیرنگ و حتی علیرضا رئیسی که فقط انگار این سال ها قد کشیده که من پر کردند از احساس خوب و شاد کودکی.

اما بدش دیدن اکبر عبدی بود.اکبر عبدی تا چند سال پیش برایم باز مدرسه ام دیر شد بود.برام محله برو بیا و یه عالم خاطره های خوب.برایم دیالوگ "مادر مرد چون که جان نداشت " علی حاتمی بود.گنجوی دست و پا چلفتی دزد عروسک ها, عباس آدم برفی .عبدی همه این ها بود و دوستش داشتم تا سال 85 توی فیلم کسی بازی کرد که قبلا با شلنگ رفته بود جلوی سینماییی که آدم برفی رو نشون می داد عربده کشی کرده بود.نفهمیدش اما هنوز دوستش داشتم وقتی توی دومین فیلم این آقا بازی کرد دیگه با دیدن فیلم های قدیمیش احساساتی نمی شدم اما الان وقتی عکسش رو تو پوستر فیلمی که اعتقادات مردم من رو مسخره می کنه می بینم خونم به جوش میاد .امشب وقتی حرف زد باز بغض کردم نه از دوست داشتنش بلکه به خاطر از دست دادنش و خراب شدن کودکی هایم.

می دونید الان چند وقته وقتی حالم بد میشه میام پیش شما و درد دل می کنم واسه همینم الان اینا رو نوشتم تا یه جورایی خودم رو خالی کرده باشم.بماند.

و اما حاشیه های مراسم از نظر من :

1.بهروز بقایی رو دوست دارم خیلی خیلی زیاد.همیشه دلم می خواست روی صحنه ببینمش اما شبی که خواستم برم حالش بد شد و خدا می دونه چقدر دعا کردم براش.امشب هم با دیدنش ذوق کردم .جالب بود هم سبز پوشیده بود هم تو حرفاش گفت" امیدوارم برای بچه های فردا انرژی ،توان و رویاهایی باقی مونده باشه".امیدوارم همیشه سالم باشه و تا من و امثال من از هنرش استفاده کنیم.

2.سه نفر نیومده بودند سه نفری که برای تاتر عروسکی خیلی زحمت کشیدند و نیومدنشون خیلی معنی داشت .سه نفری که همیشه یکی از آرزوهام بوده که باهاشون کار کنم و البته این جمع نفر چهارمی هم داره که خانم معتمد آریاست که اگه تو مراسم بود یکم عجیب می شد!آهان سه نفر این سه بزرگوار بودند:ایرج طهماسب،حمید جبلی و خانم پور مختار.

دوتا چیز بی ربط:

اولیش یه پز دادنه!!!درسته که بهروز بقایی رو روی صحنه تاتر ندیدم اما افتخار داشتم که بازی بهرام شاه محمدلو رو تو افرا ببینم .هنوز صداش تو گوشمه.

دومیش جهت روشن سازی افکار عمومیه!!لازمه بگم من فقط آخر این جشن رو دیدم واسه همین حرفی از بقیه کسانی که بودند و ازشون تقدیر شد نمی زدم؟

شما چی کار می کنید؟


ببینم این مشکل منه یا بقیه تون هم با فصل بهار خمار و منگ می شید؟از حساسیت ها و سوزش چشم هاش که بگذریم همش خواب آلو ام.صبح ها که بیدار میشم انگار یه چیزی من رو می چسبونه به تخت.با این که عادت به ظهر خوابیدن ندارم ظهرها همش خسته ام به جاش شب ها حالم خوب میشه.

اما مشکل اینه که زندگی درسی ،نوشتنی و مطالعه ای من با غروب آفتاب تموم میشه.یعنی کلا هنگ می کنم البته با وجود سرو صدای آقای خونه(خوبه بچه ندارم) تلفن های زیاد و شام درست کردن و شاید مهمون داشتن وقتی هم برام نمی مونه تا میشه ساعت یک به بعد و من می خوابم و روز از نو روزی از نو!

کسی راه حلی سراغ داره؟

پیکر زن همچون میدان نبرد: مبارزین به آن می شتابند تا تیر خلاص را به هم بزنند.


((کشور من تصویر یه سرباز جوونی رو داره که برای اولین بار آدم کشته.کنار مردی که گردنش رو بریده و هنوز داره جون می ده بالا میاره.

کشور من تصویر رادووان کاراژیک،رهبر سیاسی صرب های بوسنی رو داره.یه جنایت کار جنگی و همزمان شاعر، که وسط جنگ بوسنی و محاصره سارایوو از طرف مسکو دعوت شد تا یه جایزه ادبی بگیره.

کشور من شبیه مادریه که این نامه رو براش فرستادند:
«پسرت رو کشتیم.اگه می خوای برات جسدش رو بفرستیم تا خاکش کنی ،برامون سه هزار دلار تهیه کن.»

کشور من یه دسته زندانیه که قراره اعدام بشن و مجبورن خودشون قبر دسته جمعی شون رو بکنند و هنگامیکه دارن می کنن زیر پاشون یه قبر دسته جمعی دیگه پیدا می کنن که توش سربازهای جنگ جهانی دوم رو خاک کرده بودن.

کشور من  زنی یه که از شدت ترس و وحشت،لحظه ای که متجاوزش می خواد لباسش رو دربیاره خون ریزی می کنه.متجاوز حالش بهم می خوره،بهش دشنام می ده و می ذاره زنه بره.

کشور من یه روستایی پیره که هیچی نمی فهمه ووقتی میبینه سربازها وارد روستاش شدن ازشون سوال می کنه:بازم شما آلمانیا؟

کشور من یه پناهنده پیر مسلمون دم مرگه که وارد یه روستای یونانی اورتودوکس میش.قبل از این که بمیره مختصر به روستایی ها توضیح می ده چه جوری یه مسلمون رو دفن می کنن...))

این متن رو از پس گفتار کتاب "پیکر زن همچون میدانِ نبرد در جنگ بوسنی" نوشتم.اینا رو مائتی ویسنی یک در آخرین ویرایش نمایشنامه اش پیشنهاد می ده به جای تصاویر صحنه بیست و نهم.

این کتاب در مورد فاجعه جنگ بوسنی و تبعاتش نوشته شده.کتاب فوق العاده ایه فکر نکنم کسی بتونه خلاف این رو بگه.بعد از خوندنش تصاویرش و آدم هاش همیشه یه گوشه ذهنتون وول می خورند که الان کجاندو چیکار می کنند؟دو شخصیت زن داره "دورا" و "کیت" که می تونی هردوشون رو با تمام وجود درک کنی.در ضمن کتاب نثر ساده و روانی داره و خوندنش راحته.این چیزهایی که می نویسم یه قسمت هایی از اونه و خب سعی کردم خیلی داستان رو لو ندم.

یه قسمت های دیگه ای از متن کتاب :

«دورا: ازت متنفرم...ازت متنفرم...ازت متنفرم...

نه،دیگه بهم نگو که زمان همه چیز رو درست می کنه...من باور نمی کنم که زمان همه چیز رو درست می کنه. زمان فقط مو تونه زخم های قابل درمان را شفا بده. همین. زمان فقط می تونه اون کاری رو که از عهدش بر می آد بکنه، نه بیش تر.

نه،خداوندا،آنان که شر هستند هرگز مجازات نمی شوند و آنان اند که بر دنیا حاکم اند.

نه،خداوندا،خیر بر شر پیروز نمی شود،مظلوم بر ظالم،فقیر بر دارا،مومن بر کافر ،زندگی بر مرگ،زیبایی بر زشتی،همه مغلوب می شوند...

نه،خداوندا،من نمی توانم دردم را براین بگویم.

نه،خداوندا،من باور ندارم که همه چیز را میتوان گت.

نه،خداوندا،من باور ندارم که همه چیز را میتوان درک کرد.

نه،خداوندا،من باور ندارم که تمام چیز هایی که می گوییم معنی دارد.

نه،خداوندا،من باور ندارم که تمام چیز هایی که می گویم معنی دارد.»ص 26 و 27

« کیت :جنگجوی جدید بالکان به زن دشمن نژادی اش تجاوز می کند تا به این ترتیب تیر خلاص را به دشمن نژادی اش بزند.آلت زن دشمن نژادی برایش یک میدان نبرد می شود.در هیچ جای دیگری،همچون این میدان مبارزه ی جدید،نفرت نژادی به این شدت دیده نمی شود.جنگجوی جدید دیگر خود را در معرض فشنگ و خمپاره و تانک قرار نمی دهد.فقط خود را در معرض فریاد های زنان قرار می دهد.اما این فریاد ها عزم او را برای خدمت به وطنش بیش تر می کند و با اراده ی قوی تری هدفش را نشانه می گیرد...»ص 29 و 30

یکی از خوبی های خوندن آثار این نویسنده که خیلی هم دوستش دارم اینه که می فهمم یه نویسنده مهم و معاصر که الان هم داره می نویسه چه دغدغه هایی داره و بعدش متوجه میشم که دغدغه های ما از یه کشور به کشوری دیگه یا از یه فرهنگ به فرهنگ دیگه تغییر نمی کنه.و راستش این خیلی من رو امیدوار می کنه.

پشت این کتاب از زبان نویسنده نوشته که :

پیش تر ضرورت نوشتن برای من، نه گفتن بود به دنیایی که در آن زندگی می کردم.حالا برای من ضرورت،نوشتن درباره رابطه های مشکوکی ست که انسان با آسمان و مرگ و اخلاقیت و عشق و تنهایی در زندگی اش دارد.

*تیتر هم از متن کتابه.

** اگه فکر می کنید خوندن نمایشنامه سخته یا دوست داشتنی نیست با خوندن این کتاب نظرتون عوض میشه.

***همه صحنه های کتاب رو دوست داشتم اما صحنه دهم،سیزدهم،بیستم،بیست وسوم و بیست و نهم رو بیشتر دوست داشتم.

****تازگی ها 4 تا کتاب خوندم که از دوتاش خوشم نیمده می خوام در مورد اونا هم بنویسم.


بدجوری به عموش رفته!

دعوای دوتا از بچه های فامیل همسر!

پسره به دختره: شاسکول

دختره:بی ادب.شاسکول یعنی اسکول.اونم حرف خیلی بدیه. مااااااااااااماااااااااااان ببین این چی می گه!

همه با شدت نوچ نوچ می کنند که چه پسره بی ادبیه!

پسره هم که مامانش تو جمع نیست جمع شده تو خودش.

مادر دختره جهت آرام کردن وضع موجود: اسکل که حرف بدی نیست .اسم یه پرنده است.

پسره از فرصت بدست اومده استفاده می کنه:آررررررررررررررررره.من که حرف بدی نزدم.اسم یه پرنده است.ببین قاااااااااااااارررررررررررر قاااااااااااااااررررررررررر(دست هاش رو هم همزمان تکون می ده)!!

*لازم به توضیح هست یا نیست؟! پسره بچه برادر شوهرمه!

هییییییی هیییییییی


به لطف شما حالم از دیروز خیلی بهتره ودیدن یه دوست خوب هم خیلی بهم کمک کرد.دلم می خواد در موردش بنویسم اما چون عصری دعوا ها ادامه پیدا کرد حالم اونقدر خوب نیست که بتونم بنویسم.وقتی که از پیش دوستم برگشتم آماده آشتی کردن بودم اما...

متاسفانه روابط هنوز حسنه نیست و آقای خونه همچنان داره روی اعصاب من پاتیناژ میره.

*عنوان مطلب برگرفته از فرمایشات دوست بزرگوارمون کفشدوزک است.

دلم می خواد بمیرم

وقتی توی این چندساله سر یه سری مشکلات موهای سرت سفید شده باشه و به هزار ویک دلیل نخواهی که رنگش کنی.وقتی از شوهرت سنت بالاتر باشه اونم به این دلیل که اول آشنایتون سن واقعیش رو بهت دروغ گفته و وقتی که سنش رو فهمیدی دیگه خیلی دیر شده باشه.وقتی تو دعوا بهت میگه "پیرزن غرغرو" چی کار می کنی؟

حالا هرچقدر هم بگه معذرت می خوام فایده نداره.دلم شکسته نه واسه این که طبق نظر یونگ و فروید و یه سری دیگه می دونم اشتباه لپی یا حرفی که یک هو از دهن کسی بپره از ضمیرناآخودگاهش اومده نه!واسه اینه که می دونم یه لحظه از فکرش گذشته که من یه "پیرزن غرغروم". همین!

بدون شرح


این رو دیدید؟!

شرمنده چون می دونم عکس العملتون چیه.برای جلوگیری از ف ی ل ط ر شدنم کامنتدونی رو می بندم.

شوخی ؟شوخی؟ اونم با باقلوای پسته و قطاب ؟!


13 بدر با یکسری از دوستان مجرد و مذکر رفتیم بیرون(دروغ چرا تا قبراآآآ دوتا مجرد مونث هم داشتیم).متاهلان جمع آقای خونه و با جناقش بودند ویک تازه داماد.اکثر کارها رو من و خواهرک انجام داده بودیم.سالاد الویه برای یک ایل درست کرده بودیم.آجیل و میوه وچای و شیرینی و خرما و زیرانداز و ورق و دوربین و ظرف و قاشق و... هم با ما بود.

برای این که دوستان مجرد و مذکر دلشون نشکنه و احساس خجالت نکنند گفتم یکی دبرنا بیاره یکی خیارشور و یکی آب و نوشابه.

جاتون خالی رفتیم بالای فرحزاد ،پانتومیم بازی کردیم و هفت کثیف و غذا خوردیم وحسابی خوش گذشت.(دلم برای خانواده بغل دستیمون سوخت که تو پانتومیم بچه هاشون چی ها که از ما یاد نگرفتند!البته خیلی مراعات کردیم دیگه از شورت مامان دوز و سزارین اون ورتر نرفتیم.)

بگذریم موقع چای یکی از دوستان مجرد و مذکر که هفته اول رفته بود یزد یه جعبه شیرینی یزدی درآورد و تعارف کرد.منم برای همه گفتم باقلوای پسته و قطاب تو این جعبه های شیرینی یزدی از همه خوشمزه ترند.دوستان هم همه حرف گوش کن ! از شیرینی ها خوردند و دخلش رو درآوردند.

موقع رفتن و جمع کردن وسایل همون دوست بقایای جعبه رو گرفت طرف من و گفت راستی من این رو برای شما سوغاتی آورده بودم!!!

من رو می گی ؟دهنم وا موند.گفتم واسه ما بود بعد تعارفش کردی به همه؟!

همه خندیدند و راه افتادند اومدند.اما من هنوز تو شوک بودم.تو ماشین به آقای خونه گفتم حرفی که زدم خیلی زشت بود؟

آقای خونه گفت نه!همه فهمیدند شوخی کردی!

گفتم شوخی چیه؟مگه باقلوای پسته و قطاب شوخی برداره؟!من اگه می دونستم که انقدر واسشون تبلیغ نمی کردم!تبلیغ باقلوای نارگیلی رو می کردم که خودم دوست ندارم!

الغرض از اون روز تاحالاهی میرم در جعبه رو باز می کنم وچشمم می افته به جای خالی این دو عزیز حالم هی بد میشه!

راست گفته اند بزرگان که :لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود!


بعدا نوشت و جهت روشن سازی افکار عمومی

یه دوست برام این کامنت رو گذاشتند

"دوست خوب با عرض معذرت اصلاح می کنم :

توی شیرینیهای یزد یه نوع باقلوا بیشتر نیست .بقیه اسمشون لوز هست. لوز نارگیل . لوز پسته . لوز بادام . لوز زعفرانی .وقطاب هم که واضحه ."

پس یعنی اونی که من عزاش رو گرفتم لوز پسته است!

بازم رای گیری!!+ دوتا چرا؟

1.من این جا به خارخاسک رای دادم.گفتم شما هم بدونید همچین چیزی هست و به هرکی دوست داشتید رای بدید.

2.راستی چرا تو این چند وقته سه شنبه ها همیشه بارونی بوده؟این یعنی آسمون به حالمون گریه می کنه یا یعنی اینا با آسمون هم تبانی کردند؟!

3.چرا وبلاگ گیلاسی ف ی ل ط ر شده؟

پرنده من

یادتونه قرار بود کتاب های مورد علاقه مون رو معرفی کنیم وخب من خیلی تنبلی کردم و حالا می خوام جبران کنم.

این کتاب سال 81 چاپ شده و شاید خیلی هاتون خوندیدش اما خب اگه یکی نفر هم نخونده باشه می ارزه که معرفیش کنم.کلا نوشته های فریبا وفی رو دوست دارم.به نظرم قلم فوق العاده ای داره.

پرنده من یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم از این نظر که حس زنانه رو بهت منتقل می کنه.معلومه که نویسنده اش زور نزده که قصه بگه.روایتی از زندگی یک زن معمولی که خودش راویه و تمام احساسات و تفکراتش رو به ما می گه.جالبه تا آخر داستان هم ما متوجه اسم راوی نمی شویم انگار مهم نیست که اسمش چیه و اسمش می تونه اسم هریک از زن های این سرزمین باشه.نمی خوام زیاد بنویسم چون داستانش این جوری لو میره و براتون بی مزه میشه.

یه جاهایی از متن کتاب رو که خیلی دوست دارم و می دونم با نوشتنش قصه لو نمی ره رو براتون می نویسم:

«از خنكي كولر لذت نمي برم؛ چون امير مجبور است زير باران وتوي گرما كار كند. بعد از ناهار چرت نمي زنم ؛ چون امير فرصت اين كار را ندارد .با دوستانم رفت و آمد نمي كنم ؛ چون امير نمي تواند»ص48

«می خواهم بایستم و نگاه کنم به خودم و به زندگی ام.از دور مثل یک غریبه و از نزدیک مثل یک عاشق»ص75

«امیر خبر ندارد که روزی صد بار به او خیانت می کنم؛وقتی زیر شلواری اش به همان حالتی که درآورده وسط اتاق است.وقتی توی جمع آنقدر سرش گرم است که متوجه من نیست.وقتی سیر شده و یادش می افتد منتظر ما نمانده است.وقتی مرا علت ناکامی هایش به حساب می آورد.وقتی زن دیگری را به رخ من می کشد.وقتی که می تواند از هر چیز به تنهایی لذت ببرد.وقتی که تنهایم می گذارد به او خیانت می کنم.»ص41 و 42

راستش اگه به خودم بود کل کتاب رو براتون می نوشتم انقدر که دوستش دارم.اگه خوندیدنش که هیچی اما اگه نخوندینش پیشنهاد می کنم حتما بخوندیدش .


وجدان درد یا بابا نوشت

روز دوازدهم ام عید بود.مامان و خواهرم اینا قرار بود برای ناهار بیان خونه ما و بعد ساعت 3 برن فرودگاه.برای ناهار جوجه کباب گرفته بودم.

شبش دیر خوابیدیم دوازده ظهر تازه بیدار شدم.بدو بدو آب گذاشتم برای برنج تا زود دمش کنم.آقای خونه هم قرار بود منقل رو آماده کنه و جوجه ها رو کباب کنه.ازش خواستم یکم دیرتر این کار رو بکنه تا برنج خوب دم بکشه و کباب ها زود سرد نشن.اما برای اولین بار آقای خونه تو یه کاری عجله کرد و جوجه ها روکباب کرد اونم در حالی که برنجم دم نکشیده بود.خیلی حرصم دراومده بود.خیلی زحمت کشیده بودم.نمی خواستم غذام بد بشه.اصولا یه جورایی کمال گرام.

خلاصه حسابی عصبانی بودم که مهمون هام رسیدند ومنم مجبور شدم برنجی که از نظر خودم نپخته بود رو بکشم. پست قبلی که خاطرتون هست گفتم تازگی ها زودی بغض می کنم؟خب این دفعه تا خواهرک پرسید چی شده و من براش گفتم و اون گفت طوری که نیست .از کوره در رفتم که اگه شوهر خودت این کار رو کرده بود و تو حرصت دراومده بود ومن این رو می گفتم عصبانی نمیشدی و اشکم در اومد.حالا این وسط بابا اومد و دید.بابا هم که دل نازک زودی اومد وسط گفت من عیدی بدم حالت خوب میشه و یه تراول 50  ای داد.منم وسط فین فین کردن هام گفتم با این حالم خوب نمیشه کمه!(رو ،رو دارید که!)

همه این ها رو گفتم که به این جا برسم.من و خواهرک کلی نق زدیم و از مشکلات مالیمون(واسه مسخره بازی!) گفتیم تا دل این ها نرم شه که نشد!

مامانم پرسید تو واسه چی پول می خوای گفتم واسه مانتو.گفت مگه چقدره؟گفتم سیصد تومن.مامان یک هو فیوز پروند که چه خبره و از این حرف ها.خواهرک گفت آیدا سالی یه مانتو می خره منم گفتم اندازه پول همه لباس هایی رو که  شما تو سال می خرید نمیشه و خلاصه کلی حرف زدیم که آخرش به این ختم شد که مامان یواشکی بیاد تو آشپزخانه و به هم بگه یه خورده مواظب خرج کردنت باش(انقده زورم گرفت.آش نخورده و دهن سوخته.من هنوز زمستون که میشه پالتو 8 سال پیشم رو می پوشم و تو فامیل معروفم به خوب نگهداری از لباس هام و خرج نکردن بی خودی حالا ببین سر چی آبروم رفت!)

القصه عصری بابا زنگ زده که یه پولی ریختم به حسابت.هرچی بهش گفتم تموم اون حرف ها شوخی بوده و من پول لازم ندارم گفت مهم نیست حالا باشه.آقای خونه هم ناراحت که اگه تو چیزی می خوای من که هستم.راستش واقعا دلم نمی خواست بابا رو نگرون کنم که پول ندارم یا دلم چیزی رو می خواد اما پولش رو ندارم.اما متاسفانه بابام دلش قد یه گنجیشکه و من یه وجدان دردی گرفتم که دل نگرونش کردم بابت وضع مالیم.

خدایا شکرت به خاطر مامان و بابام.کمکم کن که کمتر بار خاطرشون باشم.

*بابا از اون روز مدام زنگ می زنه که برنجت عالی بود و حرف نداشت و تو نباید سر مسائل کوچیک خودت رو ناراحت کنی.البته این مضمون حرف هاشه.هر دفعه یه جوری میگه!

این روزهای من

1

.اون بیماری ودل دردی بود که براتون گفته بودم.دوسه روز بود پدرم رو درآورده بود و دیروز اشکم رو.پست هاتون رو خوندم اما نظر نذاشتم حالم بد بود گفتم یه چیزی می نویسم که ناراحت کننده است و خوب نیست.خلاصه رد پایی از خودم به جا نذاشتم.اما کفشدوزک عزیز با تماسش انقدر غافلگیرم کرد که حد نداره!مرسی دوست خوبم!

2.تمام اون انرژی مثبت و راز و این حرف ها تاثیری نداشت.مامان و بابا عیدی رو پیچوندند.مامان هی سوغاتی می داد و می گفت این 70 یورو این 40 یورو و خلاصه پیچوندش.بابا هم وقنی صدای من و خواهرک بلند شد یک چهارم همیشه عیدی داد!هر چی هم براشون از تفاوت سوغاتی و عیدی گفتیم اثر نکرد!به قول دوستی هییییی هییییی!

3.دارم سریالdesperate housewives رو می بینم.متوجه شدم توی عشق به مهمون داری و آشپزی به بری شباهت دارم و تو دست و پا چلفتی بودن شبیه سوزانم(البته کم رو تر از اون) و آقای خونه مثل تام شوهر لینته! حالا من رو شناختید؟!

4.با خواهرک و مادرم داشتیم حرف می زدیم حرف دوست صمیمی شد.مامان گفت که با هیچ کدوم از دوستاش درد دل نمی کنه .منم گفتم با دوست هام حرف می زنم اما حرف دلم رو نه!خواهرک گفت که این یه مشکله آدم سالم باید با دوستش بتونه حرف بزنه که من یاد شما افتادم و دیدم من این جا خیلی خوب می تونم حرف دلم رو بزنم.خوشحالم که دوست هایی مثل شما دارم.

5.این رو گذاشتم آخر.راستش تو نوشتنش تردید دارم.نمی دونم چه ام شده.مدام بغض می کنم و اشک می ریزم.حالا می خواد به خاطر دیدن عکس خواهرزاده نیم وجبی ام باشه یا شنیدن یه آواز یا دیدن یه صحنه از فیلم یا موقع تعریف یه خاطره حتی با دیدن کلاه قرمزی یا گلدون نسترنم.نمی دونم چه مرگمه و این من رو می ترسونه.آخرین باری که این طوری شدم هفت ماه پیش بود که فرقی نمی کرد چه با دیدن بچه های سیل زده پاکستانی چه با دیدن یه ظرف لب پر یا چه می دونم هرچیزی اشکم درمی اومد.اون شروع یه دوره افسردگی خیلی بد بود.اما حالا نمی دونم و این من رو می ترسونه.


کلاس فوق العاده


مامان و بابام جلوی من و خواهرم و شوهرش دعواشون شد .بعدش انگار خجالت کشیدند که این اتفاق افتاده هر کدوم جداگونه اومدند پیش من و خواهرم می گویند: دیدید دعوا چه زشته؟! ببینید چقدره بده ! پس با همسرتون این جوری رفتار نکنید!

داستان یک خرابکاری


دیشب رفتیم کرج.خواهرم و شوهرش با ما برگشتند تهران که البته قدمشون سر چشم.اما خب نتونستم بیام این جا و یه جورایی شرمنده لاله شدم.یعنی یه بار اومدم براش نظر بذارم و بگم مشکل دارم اما خواهرم اومد تو اتاق و وبلاگ لاله و نظر من رو دید این بلاگفای لعنتی (نه به معنی خوبش ها)بازی درآورده بود و نظرم رو نمی فرستاد منم بستمش.الانم مهمون هام خوابند که اومدم این جا.راستش برای اولین بار حس می کنم اصلا مهم نیست که لو برم فقط برام مهمه که دوست خوبی رو از خودم نرنجونده باشم.حالم خیلی بده.لاله من رو می بخشی؟لطفا!

سه تا سوال بی ربط

1.من یه وبلاگی رو می خوندم که الان گمش کردم.اسم وبلاگ و نویسنده اش رو نمی دونم!!!برعکس ترنج خانوم بنده حافظه ام تعطیلیه.اما خب می خوام پیداش کنم.این دوستمون ام اس داشت و در حال طلاق از همسرش بود.تنها زندگی می کرد یه مدت هم خارج از کشور بوده البته با همسرش و اون موقع برای طلاق شوهرش رو ممنوع الخروج کرده بود انگاری.تا اون جایی که یادمه قالب وبلاگش سیاه یا سورمه ای بود و تو بلاگفا می نوشت.به احتمال زیاد از وبلاگ ویولت پیداش کرده بودم اما متاسفانه هر چی می گردم دوباره پیداش نمی کنم.

شما دوست های خوب همچین وبلاگی رو می شناسید؟

2.کسی آدرس مزون ژ ی ل ا م ه ر ج و ی ی رو داره؟

3.من واقعا نیاز به یه شوی .مانتو خوب دارم.کسی رو می شناسید؟

(اون خانومی که من ازش خرید می کردم رفته آمریکا.لطفا تا عیدی هام رو خرج نکردم کمکم کنید!!)


بعدا نوشت:

درسته سوال هام بی ربط بودند.اما خب بدون جواب که نیستند.کجاست یاری دهنده ای که یاری دهد مرا؟!

این اصغر فرهادی لعنتی!

بعضی اوقات نمیشه گفت دوست دارم باید گفت دوست دارم لعنتی! چون این جوری حق مطلب ادا میشه.یا نمیشه گفت عزیزم دلم برات تنگ شده باید گفت دلم برات تنگ شده لعنتی! تا بتونی عمق دلتنگیت رو نشون بدی.

حالا هم همینه نمیشه گفت ایول به اصغر فرهادی باید گفت اصغر فرهادی لعنتی!تا شاید بتونی بگی چقدر به این آدم افتخار می کنی ،که ایرانیه ،که چرا وقتی فیلم جشنواره برلین رو دیدم به پهنای صورتم اشک ریختم ،که با نشون دادن بدبختی های ایرانی ها نمیره تو جشنواره ها جایزه بگیره,که می فهمه چی رو باید تو فیلم نشون بده چی رو نباید،که میدونه نذاشتن صحنه تصادف تو فیلم چه کار بزرگیه،که چقدر عاشق اون صحنه حمومم،که چقدر دیونه پایان این سه تا فیلم آخرشم،که چقدر حال می کنم وقتی لیست پایان نامه های دانشکده رو ورق می زنم و اسمش رو جز فارغ اتحصیل هامی بینم،که وقتی توی تالار مولوی پوستر کارش با پریسا بخت آور رو می بینم ذوق می کنم.

باور کنید چیز دیگه ای نمی تونم بنویسم جز این که اصغر فرهادی لعنتی!بهت افتخار می کنم.

آدرنالین


بعد از اون همه بدو بدو و کارکردن این آرامش برام کسالت آوره.کلا انگار عرضه استراحت کردن ندارم.

سالی که نکوست از بهارش پیداست

پارسال که سال همت مضاعف بود از نظر اقتصادی به فنا *رفتیم.خدا این سال جهاد اقتصادی رو به خیر بگذرونه!

*(حالا  از لغات مشابه هم میشه استفاده کرد!!)